تبليغاتX
بوی جوی مولیان
تاریخ و فرهنگ ایران

خوانندگان عزیز بالاخره  طلسم شکست و  سفرنامه حمزه میرزا منتشر شد

                اینجانب درست ده سال پیش یعنی 1377 در حال تدوین پایان نامه کارشناسی ارشد خود با موضوع «روابط ایلات ترکمن با دولت مرکزی در دوره قاجار از جنگ مرو تا معاهده آخال1276-1301 هجری قمری)  از وجود یک نسخه خطی در کتابخانه دانشگاه تهران با نام سفر نامه حمزه میرزا اطلاع یافت و پس از مطالعه اولیه آن معلوم  شد که شرح کاملی از وقایع جنگ مرو در سال 1276ه است و برای تدوین پایان نامه به شدت مورد نیاز است لذا به استنساخ  آن پرداخته و بعد از دفاع از تز به فکر تکمیل آن متن و تطبیق با منابع موازی  آن افتاده و با افزودن مقدمه و تعلیقات آن را برای چاپ آماده نمود ولی از سال 1379 به بعد به پیگیری امر چاپ کتاب پرداخته و در این باب با انتشارات معروف و دولتی رایزنیهایی کرده و با توجه به طولانی بودن نوبت چاپ آنها از سپردن کار به آنها خودداری می کردم تا بالاخره در سال 1380 سر کار خانم دکتر منصوره اتحادیه  که همیشه نسبت به نشر آثار تاریخی فعال بوده و هستند به گرمی و با بشاشتی که جبلی حضرت ایشان است چاپ کتاب را پذیرفتند. قرار دادی به این منظور فیمابین ردّ و بدل شد که بر اساس آن می بایست کتاب تا پایان سال 1382 در اختیار خوانندگان قرار گیرد اما متأسفانه به دلایل متعدد  این قضیه به تعویق افتاد من که آفتاب لب بامی بیش نیستم و خود را در دست ملک الموت اسیر می دیدم، دیگر از چاپ آن نومید گشته و به فرزندم وصیت نمودم تا به نیابت از من این قضیه را پیگیری نموده و شاید به نتیجه برساند. تا بالاخره در  هفته نامه کتاب هفته مورخ 11آبان 1387 از چاپ آن مطلع شدم و خدا را شکر گفتم که بالاخره طلسم  شکسته و چشمان  کم فروغم اندکی قبل از مرگ هم که شده به جمال حمزه میرزا و سفرنامه اش روشن شد و  خوشحالم که شاید ازین رهگذر خدمتی ( هر چند کوچک و ناچیز)به فرهنگ و تاریخ میهن عزیزمان ایران   نموده باشم.                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:12  توسط سروش  | 

به املای درست عربی خواقند که بعدها خوقند نوشته شده است (وجه تسمیه عامیانه آن خوک+ کند = شهر خوک)، شهری در فرغانه که تلفظهای دیگری هم دارد و  پایتخت حکومت مستقل اوزبکی در خوقند در قرن 12/18.

نخستین فرمانروای سلسله مین ، شاهرخ ، بعد از دستیابی به قدرت، قلعه ای را در آنجا احداث کرد و پسرش عبدالکریم( متوفی 1746) نیز قلعه دیگری ساخت که بعدها به اسکی اورده نامیده( معروف) شد. در تاریخ محمد رحیم آتالیق، خانِ آتیِ بخارا،( متوفی 1759)چندین بار از  عبدالکریم و برادرزاده و جانشینش، ایردانا بی، نام برده شده است.. هنگامی که حکومت قلموقها فروپاشید و حدود قلمرو چین تا فرغانه گسترش یافت(1758) ، ایردانا ناچار شد سیادت چینی ها را بر خود به رسمیت بشناسد. بعدها ایرادانا به عضویت اتحادیه فرمانراوایان مسلمان آسیای مرکزی در آمد که احمد شاه درانی ، فرمانروای افغانستان برای مقابله با چینی ها ایجاد کرده بود. این اتحادیه نتایج زیادی را در بر نداشت. اگر چه احمد شاه در 1763  با سپاهی به ترکستان رفته و سرزمینهای مابین خوقند و تاشکند را تصرف کرده و در همان زمان از خوقند نیز به سرزمین قرا قرقیزها تاخت ، اما به خاطر اقدامات و تعهداتش در جاهای دیگر، به زودی عقب نشینی کرد. همچنین ناربوتا بیگ ،نوه ی عبدالکریم( که احتمالاً از 1188 تا 1213 / 1774 تا 1798 سلطنت کرد، نیز اسماً مطیع چین بود. در نخستین سالهای حکومت او مسافرت گروهبان روسی فیلیپ یفرموف،صورت گرفت که در 1774 بدست قرقیزها اسیرشده و در بخارا فرخته شد و در سال 1782 از طریق هند و انگلستان به روسیه بازگشت. طبق سفرنامه وی  ناربوتا که توسط چینی ها خان  نامیده شده بود ، با چینی ها علیه بخارا متحد شده بود. از ساخت بناهای ممتاز در پایتخت چیزی گفته نشده است( مدرسه میر در دوران سلطنت ناربوته ساخته شده است). از سوی دیگر یک ستون بلند( از قرار معلوم یک مناره) که ارتفاع آن بیش از 280 پا گفته شده استدر بازار مرغینان  توصیف شده است. طبق نظر فیلیپ نظر اوف، از فاصله 50 ورستی( بیش از 30 مایل) قابل دیدن بود. دو پسر ناربوته عالم و عمر ، مؤسسان واقعی سلسله و شهر خوقند ، چنانکه ما بعدها آن را می بینیم و می شناسیم ، بودند. سالشمار وقایع این  سلطنتها( 1212 تا 1237/ 1798 تا 1822) به صورت کافی در اختیار نیست و مرتب نشده است. حتی سالی را که عالم در آن به قتل رسید و عمر به تخت نشست در منابع   متفاوت ضبط شده است. عمر در سال 1237/ 22-1821 ( در تقویم ادواری حیوانی سال اسب+1822 ذکر شده است) مرد و مطابق نالیاوکین که با منبعی دیگر پیروی می شود عالم تا بهار 1232 ( مطابق 1817 نه 1816 که نالیاوکین گفته است)  زنده بود( به قتل نرسیده بود) از طرف دیگر نالیاوکین ، خود در فصلی دیگرتاریخ بنای مسجد جامع خوقند بدست عمر خان را در 1231 /1816تعیین می کند. فیلیپ نظر اوف مترجم روسی که درزمستان سال14- 1813 در خوقند بود، حکمران خوقند را امیر ولیامی نوشته است و آن احتمالاً  ولی النعمی باشد نه  ولی میانی چنانکه کلاپروث گفته است.در این زمان حکمران فقط 25 سال داشت. این امر فقط می تواند به عمر مربوط باشد نه به عالم خان که خیلی مسن تر بود.طبق گفته عبدالکریم بخاری این سفیر و علت مأموریت وی( که قتل سفیر خوقند بدست یک سالدات روس در پترو پالوسک بود) هر دو در دوره حکومت عمر خان اتفاق افتاد. مطابق گفته عبدالکریم بخاری  عالم قبلاً در 1224/1809 کشته شده بود ، اما چون سندی از وی به تاریخ جمادی الاولی 1225 /ژوئن 1810 بدست است ،این تاریخ نمی تواند درست باشد. بنابر این تغییر خان بایستی در فاصله 1810 تا 1813 اتفاق افتاده باشد. عالم در یکی از اسناد قدیمی تر دوره سلطنتش به تاریخ 1213/9-1798،  خود را به عنوان نماینده  خان ( بدون ذکر نام) معرفی می کند. بعدها او با نام خان یا امیر به عنوان یک حکمران مستقل ظاهر می شود. بعد از فتح تاشکند قدرت وی با قدرت خان بخارا برابر شد. در دوران سلطنت عمر خان در 1814 شهر ترکستان و بخشهایی از استپ قرقیزِ متعلق بدان، ضمیمه حکومت خوقند شد. پس از آن عمر لقب امیر المسلمین  گرفت. در دوره سلطنت عالم و عمر چندین جدال با امیر بخارا بر سر مالکیت اوراتپه صورت گرفت و تا زمان غلبه روسها ،این  شهر عملاً  مایه اختلاف هر دو  امیر نشین بود.سیاست داخلی عمر با سلفش کاملاً تفاوت داشت. همچون دیگر حکمرانان آسیای مرکزی عالم توجه خود را به درهم شکستن اقتدار خوانین و خاندانهای اوزبک معطوف کرد بنابر این اطراف خود رابا سربازان مزدور  از کوه نشینان قراتگین و درواز و دیگر نواحی انباشت.نبرد با اشراف، همچون موارد متعدد دیگر، با نبرد علیه طبقات مذهبی ، به ویژه دراویش، همراه بود.مورخان از این نظر او را به عنوان یک جبار( ظالم) کافر توصیف می کنند از سوی دیگر ، آنها عدالت و دیانت ( پرهیزگاری) عمر خان ، که توسط قاتلان عالم خان به قدرت رسید، را می ستایند. عمر مسجد جامع کنونی خوقند را بنا نهاد که همچنین به عنوان مدرسه نیز استفاده می شد و از این رو مدسه جامع نامیده می شد. عمر همچنین شعر را دوست داشته و خودش با تخلص امیر اشعاری سرود. اشعار توسط خود خان یا کارگزارانش یا اطرافیانش در یک جنگ( سفینه) ویژه  با عنوان مجمع الشعراء گرد آوری شده است که هارتمان آن را چاپ خواهد کرد.( زیر چاپ دارد). احتمالاً عمر بود که شهر خان ( در غرب اندیجان) را بنا نهاد  نهر ِ بزرگ شهرِ خان سای( سوی)  که از قرادریا منشعب می شد سیستم آبیاری فرغانه را به طور کامل تغییر داد. پسر و جانشین عمر ، مدعلی( دقیقتر محمد علی) در هنگام جلوس برتخت 12( یا طبق برخی روایات 14) ساله بود. در طول دوره اول سلطنتش خانات خوقند به منتهای قدرت و وسعت خود رسید. از طرف جنوب، بر همه نواحی قراتگین، درواز و کولاب که در این زمان جزو بخارا بودند،  غلبه کرد.  از طرف شمال شرقی نیز از قراقرقیزها ، عمدتاً و اکثراً از اردوی مرکزی قراقرقیز مالیات گرفته می شد. حتی نمایندگان(مأموران) در میان ایلات و قبایل اردوی بزرگ که در ساحل راست ایلی کوچ نشینی می کردند حضور یافتند.شورش خواجه جهانگیر در کاشغر( 1826) که از سوی خوقند حمایت می شد موفقیتی نداشت. معهذا،سرداران خان، از طرف چینی ها اجازه یافتند که مالیات التی شهر ( شش شهر :آقسو، اوش، تورفان، کاشغر، ینگی شهر،یارکند و ختن را جمع آوری کنند. تاشکند نیز همچون خوقند که بزرگترین مدرسه اش نام مدعلی خان را داشت ، رفاه و تنعم قابل توجهی کسب کرد. از 1835 بیگلر بیگی تاشکند اداره همه ایالات شمالی  حکومت را را عهده دار شده یادمان این دو.ران مدرسه بزرگ بیگلر بیگی است. گودالهای مربوط به نهر بزرگ حریق خان در ناحیه تاشکند، همچنین متعلق به این زمان است. به رغم گستردگی عظیم قلمروش ، اقتدار خان تحکیم نیافت و زندگی فاسد و  حکومت بیرحمانه( خشن)،نارضایتی عمومی را برانگیخت. گفته میشود مردم خوقند از امیر نصر الله امیر بخارا استمداد کردند تا به حکومت خان پایان دهد. ارتش خوقند به کلی مغلوب شد و پایتخت ( برای اولین بار از زمان پیدایش سلسله) بدست دشمن افتاد. و مدعلی درحالی که سعی می کرد بگریزد کشته شد.( 1258/1842) در همان سال دوباره فاتحان بیرون رانده شده و شیر علی ، پسر عموی عالم و عمر، بر تخت نشست. اما تا زمان فتوحات روسها هرگز  صلح و آرامش داخلی برای مدتی زیادی ایجاد و برقرار نشد.دوران سلطنتهای شیر علی،(45-1842) و پسرانش خدایار(58-1845و 75-1865)و ملّا( 62-1858) و چند حکمران قلیل العمر دیگر ، دوره اغتشاش دائمی و جنگهای خونین به ویژه میان قبایل اوزبک و قبچاق با سارتها یعنی جمعیت بومی بود. خدایار که هنوز صغیر بود توسط مشلمان قل رییس قبچاقها بر تخت نشست قبچاقها  در پایتخت ،سارتها را از خانه هایشان رانده و بر همه نهرهای منطقه مسلط شدند. سارتها می توانستند در ازای پرداخت مبالغ هنگفت، آب ضروری برای زمینهایشان بدست آورند. در 1269/1852  خدایار خان مسلمان قل را برکنار نموده و به زندگیش پایان داد. و اراضی مجددا بدست سارتها افتاد. سپس ملّا باز هم به حمایت قبچاقها برخاست و اراضی تصاحب شدهد توسط سارتها را بدانها باز پس داد. این جدالها چه داخلی و چه خارجی با یک سبعیت خاصی( زیادی) همراه بود ( انجام می شد). بعد از غلبه خدایار خان بر اوراتپه در 1264/1848 ، کله مناری از سرهای مقتولان دشمن ساخته شد. مدعیان قدرت تبعید شده ، معمولاً به بخارا پناه برده و نصر الله خان، خانِ منغیتِ بخارا، با استفاده از همین منازعات در سال 1275/1858 توانست تا خجند پیشروی کند. به رغم همه این مشکلات، خان نشین وسعت پیشین خود را تا زمان غلبه روسها در اواخر قرن 19 حفظ کرد نیروهای روسی از سال 1850 در بخش سفلای سیحون و از 1860 در شمال شرقی خانات ، فیما بین دو رود چو و ایلی با نیروهای خان خوقند برخورد کردند. همه این نواحی زیر فرمان بیگلر بیگی یا حکمرانِ منصوبِ خان در تاشکند بودند که همچنین مسئولیت حفظ و رونق کشاورزی را نیز برعهده داشت. گفته اند میرزا احمد حکمران(8-1853)  کارهای آبیاری را از شهر ترکستان تا ازرت  در دره رود چو سامان داد. تاشکند در 1864 یک حمله روسها را دفع کرد و بلافاصله پس از آن یک سپاه  خوقندی به ترکستان که نمازه بدست روسها افتاده بود، تاخت. در نتیجه منازعات بین شهر نشینان ایرانی یا سارت با ایلات بدوی قبچاق نواحیِ روستایی ، که در بالا ذکر آن رفت و همچنین اختلافات میان خان نشینان آسیای مرکزی راه ورود ومداخله روسها هموار گردید.وقتی که سقوط شهر تاشکند بدست روسها محتمل به نظر می رسید از امیر مظفر الدین بن نصر الله خان بخارا دعوت کردند تا شهر را برای خود تصرف کند. اما در 1865 روسها تاشکند را تصرف کردند و خان بخارا به سوی خوقند حرکت نموده، خجند و خوقند را تصرف کرده و خدایار خان را به اطاعت از خود واداشت. در 1866 ، ژنرال رومانوسکی در عملیاتی علیه هر دو خان نشین بخارا و خوقند و برای رخنه کردن به قلمرو هر دو خان نشین، به سوی سیردریا پیشروی کرد. پس از سقوط خجند، خدایار خان، موافقت کرده و پذیرفت که دست نشانده روسها باشد و غرامت جنگی هم بپردازد. بدین ترتیب، آخرین مرحله حیات به ظاهر مستقل خانات آغاز شد. به رغم همه منازعات داخلی و دسایس ، شرایط اقتصادی خانات،با رشد و شکوفایی منسوجات محلی،فرش بافی و دیگر صنایع، به اندازه کافی مرفه به نظر می رسید. طبق گفته یک سیاح روسی در 1876 شهر یک جمعیت 80000 نفری با 15 مدرسه و چند صد مسجد داشت. تعلیم و تربیت سنتی مسلمانان، در هرسه خان نشین آسیای مرکزی در آخرین مرحله حیاتشان ، در حالت احتضار بود. در طول این دوره ، چندین بنا در شهر خوقند از جمله قصر یا اوردا یِ خان مدارس حکیم آیین و سلطان مرادبیگ،ساخته شده توسط مادر و برادر خان، برجسته یا مرتفع بودند. تا 1875،به نظر می رسید که امپراتوری روسیه تزاری قصد دارد خانات ( خوقند) را در شرایطی همسان با آنچه بخارا و خیوه داشتند، نگه دارد. اما آشفتگی درونی خانات،و حمله به قلمرو روسها ادامه یافت و در 1875 یک شورش عمومی به رهبری پولادخان، پسر عموی خدایار خان ، به وجود آمد و نواحی پیشین ِ خانات همچون خجند و  کورامینسک که به تازگی ضمیمه قلمرو روسیه شده بودند نیز به شورشیان ملحق گشتند. به ناچار ژنرال فن کاوفمان حمله ای ( عملیاتی ) را به سوی خوقند انجام داد که به تسخیر شهر خوقند منتهی شد. معاهده  مرغیلان که با خانِ جدید نصرالله بن خدایار خان، بسته شد همه اراضی ساحل راست سیحون را به روسها واگذار کرد. بااین وجود، جنگ در بخشهای شرقی خانات ادامه یافت تا روسیه سرانجام همه خانات را اشغال نموده و خانهای سلاله مین را خلع کرده همه قلمروشان را به روسیه منضم نمودند. تحمیل سلطه مستقیم بر خانات در این زمان ، به ویژه برای روسها مهم بود زیرا در مرزهای شرقی خوقند که با کاشغریه یا ترکستان چین مجاور بود تحت فرمان یعقوب بیگ شورشی بود  که خودش یک خوقندی بود که در هنگام تصرف آق مسجد ( قزل اورده)، در میانه سیحون در 1853 با روسها جنگیده بود برای روسها دشمن متحیر و شگفت زده ای نبود.  به عنوان بخشی از فرمانروایی نظامی ترکستان روس، حالا خوقند،به یک ابلاست با عنوان قدیمی فرغانه مبدل شد. در بازسازی اداری 1898 خوقند یک یوزد از ابلاست فرغانه را تشکیل می داد. با اینکه شهر تازه تأسیس مرغینان جدید ( بعدها اسکوبلف)به عنوان حاکم نشین بود،خوقند تا 1911 با 11636 تن سکنه   همچنان به عنوان شهر عمده منطقه باقی ماند.مردم مسلمان خاناتِ پیشین در شورشهای ضد روس سال   1916  وقتی که  امپراتوری تلاش می کرد افراد غیر روس را برای نیروی خدماتی در جنگ فرا بخواند، نقش عمده ای ایفا کردند.در سال آتی تمرکز جنبش اسلامی بر استقلال ترکستان از رژیم تزاری بود و در دسامبر 1917 چهارمین کنگره فوق العاده مسلمانان  در خوقند منعقد گشت و استقلال ترکستان را خواستار شدند.به هر حال در اوایل 1918 جمهوری تاشکند تشکیل حکومتی را در فرغانه تحت فرمان مصطفی چاکایوف اعلام کرد تا با انقلابیون مبارزه کند و در فوریه 1918 نیروهای ارتش سرخ به شهر خوقند که مدافعان آن، فقط نظامیان مسلمان شورشی( انقلابی) بودند، حمله کردند. آن را تصرف کرده و در آنجا قتل عامی ترتیب دادند که در آن قریب به چندین هزار تن از سکنه را به قتل رساندند. از این پس تمایلات استقلال طلبانه مسلمانان در منطقه با فعالیتهای غیر رسمی باسماچیان ابراز می شد. در زمان حاکمیت شوروی ، خوقند یک رایون یا ناحیه از ابلاست فرغانه از جمهوری شوروی اوزبک را تشکیل داد. قصر خدایار خان به موزه شهر مبدل شده و در 1970 جمعیت آن 133000 نفر است.  

 دایره المعارف اسلام نوشته بارتولد باسورث ترجمه دکتر محسن رحمتی

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:49  توسط سروش  | 

                                     

                                     نگاهی نو به

                    استیلای سلجوقیان بر نیشاپور[1]                      

                             چکیده:

نیشاپور همواره یکی از معتبر ترین شهرهای تاریخ ایران در طول قرون و اعصار بود که از زمان عبدالله بن طاهر(حک:213- 230)به عنوان پایتختی برگزیده شد واین امر در دورۀ سامانی و و غزنوی نیز تداوم یافت. موقعیت مساعد تجاری و مرکزیت سیاسی توسعۀ این شهر را در پی داشت، چنانکه در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در جهان اسلام نظیر نداشت و با پایتخت جهان اسلام ، بغداد، برابری می کرد. اما این شهر در هنگام ورود سلجوقیان به خراسان ، به رغم جایگاه بلند خود و برخلاف دیگر [2]شهرهای خراسان ، بدون مقاومت جدی و نمایانی ، بدست مهاجمان افتاد. ابوالفضل بیهقی ، شرح پیشروی سلجوقیان را به صورت کامل و مشروح آورده و در بیان خود عامل اصلی از دست رفتن خراسان را درازدستی عمّال غزنوی ( ودر رأس آنها سوری بن معتز،صاحبدیوان خراسان) وعلاقه سلطان محمود و مسعود به غزای هندوستان و کم توجهی آنها نسبت به خراسان می داند که از سوی اکثر محققان سلف پذیرفته شده است. با توجه به انکه دردیگرشهرهای بزرگ خراسان،مرو ، بلخ و هرات ، علیرغم وجود چنین وضعیتی، با جدیت در مقابل سلجوقیان مقاومت ورزیدند، به سهولت می توان دانست که این گونه تعبیر از قضیه ناقص و تک بعدی است. مولف( این مقاله) با تأمل بر این مسأله در جستجوی یافتن پاسخی مناسب برای این پرسش است که دلیل اصلی و واقعی مبارزه نکردن نیشاپوریان با  سلجوقیان چیست؟او با تأمل در مندرجات منابع دیگرو تجزیه و تحلیل روایت بیهقی ،به بررسی اوضاع شهر پرداخته و با ارائۀ دلایل و شواهد مکفی، نتیجه می گیرد که دو  عامل، نبودِ رهبرمطاع و واحد و همچنین ضعف استحکامات دفاعی شهر دلیل اصلی مقاومت نکردن نیشاپوریان است.

کلید واژه ها: نیشاپور، سلجوقیان، غزنویان، سیمجوریان، قراخانیان.

مقدمه:                 

سلجوقیان ، در سالهای نخستینِ پیشروی خود در ایران ، دو بار نیشاپور ، کرسی خراسان، را تصرف کردند.یک بار در شعبان 429/مه 1038 [3]پس از آنکه سپاه غزنوی را به سرکردگی سُباشی(سوباشی)، در اطراف سرخس، شکست دادند و بار دیگر پس از استرداد موقتی آن شهر بدست مسعود غزنوی وبعد  از آنکه سلجوقیان خود سلطان مسعود را در دندانقان در 431/1040 (8رمضان/ 23 مه) در هم شکستند . در هر دو بار(برخلاف اهالی هرات، بلخ، مرو ،دیگر شهرهای عمده در قلمرو غزنویان)، سکنه شهر در برابر مهاجمان ترک مقاومت نکردند. بعد از جنگ دندانقان؛مرو را سلجوقیان بعد از هفت ماه محاصره تصرف کردند، اما معلوم نیست که ساخلوی غزنوی هنوز در آنجا فعال بوده باشد.[4] بلخ به فرماندهی یک سردار غزنوی تا زمانی که آشکار شد که امدادی از جانب سلطان (مودود) نخواهد رسید،[5] مقاومت کرد . هرات به سرکردگی برخی ازاشراف شهر،تا زمانی طولانی تر ، حداقل تا 434/ 1042-43 ، و حتی بیش از آن، مقاومت کرد.[6] بنابر این پذیرفته شده  که خراسان ،بعد از[جنگ] دندانقان همچون میوه رسیدۀ آماده ای  دردست سلجوقیان افتاد. حال این سؤال مطرح است: چرا فقط نیشاپور ،جدا از چهار شهر بزرگ خراسان، دروازه های خود را بدون مقاومتی نمایان،[بر روی سلجوقیان] گشود؟ من در این مقاله می کوشم که به این پرسش پاسخ دهم. در آغاز می خواهم روایت اصیلِ بوالفضل و سپس به اختصار گزارش نیشاپوری درباره جنگهای داخلی را مرور کنم و سرانجام به پرسش اصلی بازگردم.

گزارش بیهقی از برخورد نیشاپوریان با سلجوقیان:

 چهل سال قبل ، کلیفورد ادموند باسورث ، در اثر کلاسیکش «غزنویان» روایت بوالفضل راترجمه و منتشر کرد که به واسطه این ترجمه مشهور گردید.[7] مطابق این روایت ، اکثریت نیشاپوریان ، در حمله اول سلجوقیان، به علتی با آنان نجنگیدند. علت آن این قاعده بود که رعایا نباید بجنگند و می بایست با هرکس[پادشاهی] که قویترباشد و از ایشان خراج خواهد و آنها را نگاه دارد، همراهی کنند.سپس موقعیت[نیشاپور]را با زمان هجوم قراخانیان به خراسان در ابتدای سلطنت محمود (1006)، که نیشاپور و بلخ(هردو) را مدتی تصرف کردند، مقایسه می کند. که نیشاپور[به قراخانیان] تسلیم شد و بلخ مقاومت کرد . در حین مقاومت یک بازارِ متعلق به سلطان در بلخ آتش گرفت و محمود از شهروندان بلخ ،برای این خسارت درخواست غرامت کرد اما از وصول آن، صرف نظر کرد و البته به بلخی ها گوشزد کرد(روشن ساخت) که از حدود وظایفی که رعایا باید انجام دهند ، تخطی و تجاوز کرده بودند. آنها برغم آنکه رعایا نباید بجنگند، با دشمنانِ سلطان جنگیده بودند. باسورث این روایت را یک«گزارشِ استثناییِ شاهد عینی » می نامد [8] و در پذیرش ارزش اعتباری(صوری)آن، تردید نمی کند در حقیقت این عبارات قطعی به عنوان سخن ابوالعلاء صاعد قاضی القضاة پیشین نیشاپور در جمع اعیان شهر که قصد تصمیم گیری درخصوص جنگیدن یا نجنگیدن با سلجوقیان را داشتند، اظهار شده است. این سخن درمتن نامه ای که جمحی ،صاحب برید نیشاپور،ارسال داشته، آمده است. بنابراین، چه باید کرد:

ابتدا باید منفعتی(میلی) که صاحب برید داشته است. دوم عللی را که می توان برای نگرش (نظر) قاضی در نظر گرفت و سوم آنچه را که بوالفضل ، از ثبت کامل این سخنان و نامه ارسالی دنبال می کرد، را به خاطر آورد. صاحب برید آشکارا می خواست تا بر همدلی و صداقت خود نسبت به سلطان تأکید کند. به همین خاطر  او تنگنای مخوفی که در ان بود را تشریح میکند ( او مجبور شده بود که مخفی شود) و همچنین او قاضی نیشاپور را به عنوان یک رعیت وفادار معرفی می کند. بنابراین گزارش او از نطق قاضی ممکن است از روی تعصب  به قاضی باشد و بالاتر از آن ، عباراتی که قاضی را به عنوان تاکید کننده بر این مطلب نشان می دهد که شهر را خداوندی[چون مسعود] است که به رغم شکست یکی از سردارانش و پیروزی دشمنانش، به اندازۀ کافی توان محافظت از شهر را دارد.  اگر بپذیریم که قاضی متن گزارش شده در منبع ما را ،کم و بیش، بر زبان آورده باشد، در آن صورت معلوم کردن اغراض قاضی، و بالاتر از آن مخالف بودن یا نبودن او با جنگ ، دشوار تر است.  بولیت روابط فیمابین قاضی و سلاطین غزنوی را با ذکر جزئیات توصیف کرده است.[9] از تحقیقات وی آشکار می شود که درروابط آنها هماهنگی خالصی نبوده است. محمود در اوایل سلطنتش،ناگهان، کرامیه، دشمنان دیرینه  خانواده های برجسته ی سنتی ،که بولیت آنها را اعیان می نامد، را در دربارخود در نیشاپور جای داد. صاعد احتمالاً نتوانست در زمان محمود،دوباره منصب قضا را بدست گیرد.[10] بنابراین کاملاًقابل فهم است که او طرفدار جدی سلسله نباشد. از طرف دیگر او احتمالاً فکر می کرد که هنوز حکومت غزنویان بهتر ازپیروزی ترکان است.( سلجوقیان تا این زمان به عنوان غارتگر و نه به عنوان سازندگان امپراتوری شناخته شده بودند).. قاضی کارآزموده و پیروان وی( فرقه حنفی) در مقاومت  در برابر سلجوقیان ویا اطاعت از آنها تردید داشتند و محتمل است که پیروان این تردید را اولین بار مطرح کرده باشند.  فرقه دیگر ،شافعیان که به زعامت امام موفق (نک: ادامه مطالب) ، طرفدار سلجوقیان در شهر ، بودند، و موضعگیری آنها می بایست ، اگرنه خیلی صریح ،ولی اندکی روشنتر باشد. صاحب برید،بطور کامل، براین روابط پیچیده سرپوش گذاشته است اما مطمئناً بیهقی و همچنین احتمالاً خواننده جسور او می دانستند. برخی از محققان در طول بیست سال اخیر تأکید کرده اند، که هر نویسنده ای در  توصیف صحنه ها(وقایع) و درج اسناد و مدارک اهداف خود را دنبال می کند.[11] بدون غور در جزئیات می توان فرض کرد که بوالفضل خودش را به ارتباط میان امور محدود نکرد و نامه ها و اسناد،آنچنان که او در روایت خود درج کرده است،نقل قولهای ساده و یا رونویسی  نیست (اومدت زمان  زیادی تا هنگام تألیف، اصل نامه ها را در اختیار نداشت) بنابر این می توان فرض کرد که بیهقی بر وفاداری اشراف نیشاپور [نسبت به حکومت غزنوی]اصرار ورزیده تا نشان دهد که عمّال غزنوی (در وهلۀ اول  سوری صاحب دیوان) مسئول از دست رفتن این ایالت [یعنی خراسان]بودند. هدف او از گذاشتن این سخنان به دهان قاضی موجه و مجرّب، به عنوان یک بحث عمومی این است که شکاف عریض میان دیوانسالاران عاقل و ورزیده سیاسی که در کتابش از آنها طرفداری می کند( بطور مشخص استاد و حامی او بونصر) ورقبای کوته بین و نالایق آنها در دربار را بنمایاند. داستانی که قاضی در نطقش اشاره وصاحب برید آن راگزارش کرده و بوالفضل نوشته است (یک روایت در درون روایت دیگر)یعنی ماجرای غلبۀ قراخانیان بر بلخ، را دیگر منابع تأیید نمی کنند. مسلم است که قراخانیان توانستند علاوه بر نیشاپور،بلخ را نیزبرای زمانی کوتاه تصرف کنند  و سکه های قراخانی(دینار) ضرب نیشاپور در سال 396/ 1005-6 بدست آمده است [12] (اگر چه ظاهراً از سکه های قراخانی احتمالاً ضرب شده در بلخ چیزی برجای نمانده است) اما هیچ یک از دیگر منابعی که مطالبی در خصوص این وقایع دارند هیچ سخنی از مقاومت در برابر قراخانیان در آن زمان ذکر نمی کنند.[13] بدین ترتیب ما در پذیرفتن یا نپذیرفتن  گزارش بوالفضل مختاریم.  من تصور می کنم که این روایت با کاربردی کاملاً شبیه به دیگر داستانهای این کتاب، به عنوان یک نمونه پند عمومی «رعایا نجنگند» نقل شده است. بنابراین ولو اینکه بلخ واقعاً مقاومت کرده و ساکنان آن هم بدان خاطر سرزنش شده باشند روایت حالتی  بخود گرفته  که آن را  از یک روایت ساده تاریخی که به خاطر خودش نقل می شود ، متمایز می سازد.

توان نظامی نیشاپور

 حال بیایید سنت دیرینۀ نیشاپوریان در منازعات داخلی(فرقه ای) را بنگریم. آیا هیچ مدرکی وجود دارد که اشراف نیشاپور مطابق اصل پیشنهادی قاضی ،که بوالفضل آورده، عمل کرده باشند.؟ به وضوح می توان نشان داد که از این لحاظ، شهر[نیشاپور] هیچ تفاوتی با دیگر شهرهای شرق ایران در این زمان نداشت. مؤلفان جدید تا اندکی قبل ،توان نظامی آن راخیلی کمتر ازمعمول تخمین می زدند،در حالیکه سکنۀ آن شهر ،در حقیقت ، در امور نظامی شرکت فعال داشتند. پس از آنکه مسعود نشان داد که واقعاً(مشتاقانه) می خواهد تا خراسان را نگهدارد. (یا به عبارت بهتر: باز پس گیرد) نخست، نیشاپوریان خودشان ترکان سلجوقی را از شهر راندند: «ساکنان نیشاپور بر بدویانی [یعنی سلجوقیان] که آنجا بودند شوریده و برخی از آنها را کشتند مابقی با همراهان خود به بیابان گریختند»[14]. این نشان می دهد افرادی در شهر بودند که می دانستند چگونه بجنگند و کسانی نیز بودند  که بتوانند داوطلبانه وبا نظم و ترتیب کافی بجنگند. در هر صورت این مردم وسواس و تردیدی درباره هیچ پند اخلاقی از آن نوعی که گفته شد « رعایا نجنگند» نداشتند. از هیچ فرماندهی نیز نام نبرده اند. این یک مورد بی نظیر است. مسلم است که گروهی از شهریان پیشقدم شدند . احتمالاً جنگ در درون شهر و یا حومۀ آن آغاز شد و اگر جنگجویان حرفه ای (لشکریان) نیز[در آن واقعه]  حاضر بودند، به نظر نمی رسد که نقش قاطع و تعیین کننده ای داشتند. این مورد، با همه جزئیات آن ، در نشان دادن جنگجویی شهریان، موردی استثنایی نیست. آنها که سلجوقیان را از نیشاپور بیرون راندند، چه کسانی بودند ؟ چنانکه در سطور آتی خواهد آمد من فکر می کنم که آنها اعقاب عیاران و مطوعه سابق بودند که در اثر د.ج.تور[15] برجسته شده اند. نخست مثالهایی از مواردی که نیشاپوریان دوش به دوش جنگجویان حرفه ای و اغلب به سرکردگی جنگجویان حرفه ای جنگیدند،را بیازماییم. بعد بر روی منازعات درون شهری و در سومین مرحله  بر روی مطوعه تمرکز می کنیم. بوالفضل ، در گزارشی دیگر، در جریان مقابله بوعلی سیمجوری با سبکتگین و محمود ،  توده مردم شهر را در کنار بوعلی ، حکمران خراسان از طرف آخرین امیران سامانی،( بزرگ خاندان سیمجوری از احتمالاً 379/989 تا زمان مرگش در 387/ 997) [16] نشان داده است. لازم به ذکر است که بوالفضل و در حقیقت  همه منابع غزنوی ( یعنی عتبی و گردیزی) سیمجوریان را با چهره ای منفی ترسیم کرده اند، زیرا حکومت آل سبکتگین برخراسان ، با شکست آنها آغازگردید. جای شگفتی نیست که در این روایت، عامه طرف خطا را گرفته اند.[17] شاید،این روایت، گزارش دیگری را به خاطر بیاورد که در آن، نیشاپوریانی که در سپاه بوعلی سیمجوری بودند، نفوذ قاطعی درجریان وقایع داشتند.و آن وقتی بود که بوعلی در گرگان بود وبه یافتن جای پایی در دیگر مناطق ایران می اندیشید.هم پیمان موقتِ وی، فائق، اندیشید که چون محمودبا نیروی اندکی در نیشاپوراست ، بهتر است بر آنجا بتازند. منبع سپس می افزاید که«عامه لشکریان را آن رای موافق افتاد و حبّ وطن و میل اهل وسکن غالب آمد و بر آن اتفاق ختم کردند»[18] ممکن است  نامعقول به نظر برسد اگرفرض کنیم این مردم که آرزوی نیشاپور را،به عنوان وطنشان، داشتند،درحقیقت مردم محلی [نیشاپور] بودند. ما برحسب عادت فکر می کنیم که در این زمان مردم محلی[یا تودۀ مردم] در هیچ سپاهی  نمی جنگیدند، اما می توان نشان داد که جنگجویان نیشاپوری چند باربه سرکردگی حکام سیمجوری فعال شدند. ابوعلی، همان حاکم سیمجوری که اینک ذکر آن رفت، در 365/976-975، به فرماندهی سربازان پیادۀ خراسان،مشتمل بر نیشاپور، منصوب گشت.[19] خیلی وسوسه انگیز است که سیمجوریان و دررأس آنها بوعلی را ،در حد قابل اطمینانی بهره مند از پشتیبانی مردمی(بومی) (در وهلۀ نخست، در قهستان، خاستگاه آنها، و همچنین در نیشاپور)،  بدانیم و حتی ریسک کرده ، فرض کنیم که آنها در تلاش برای استقلال واقعی، احتمالاً ، از این حمایت بومی بهره گرفتند.اندک زمانی پیش از 382/983-992، بوعلی سیمجوری خطبه را به نام خود تنها خواند و نام امیر سامانی را از خطبه انداخت.[20] همچنین از یکدسته دیگر سربازان محلی، که برای سیمجوریان می جنگیدند، یاد کرده اند. اما آنها اهل توس، رقیب محلّی نیشاپور، بودند . در این مورد نیز امیرک توسی در جنگ با سبکتگین در کنار بوعلی صف اراسته بود.[21] در این سری روایات، شهریان، به سرکردگی فرماندهان نظامی حرفه ای،  در اردوکشی ها( جنگها) شرکت می کردند. اما این یگانه راهی نبود که شهریان بتوانند به عنوان دستجات فعالِ نظامی ظاهر شوند. رقبای محلی،(چنانکه ذکر شد)، توس و نیشاپور به جان یکدیگر می افتادند. چند دلیل برای این امر می توان فرض کرد:[22] گاهی این رقیبان در تعصبات شدید درگیرمی شدند. چنانکه یکباردر 425/1034 حادث شد که گروهی عظیم از توسیان همراه حامیانِ خود از دیگر شهرهای خراسان همچون ابیورد، به نیشاپور تاختند . منبع به تمسخر از آنها یاد می کند، اما کاملاً پذیرفتنی است که آنها تهدیدی جدی و سخت برای نیشاپور بودند که در آن زمان ساخلوی غزنویِ[آنجا] بر سر کار خود نبود. توسیان در هم کوبیده شدند: از قضا یک سردار غزنوی، که مؤلف ازاو یک قهرمان برجسته عصر میسازد، در آن اطراف بود. منبع،(عبارتی دیگر از بوالفضل)، تمایل خود را به او مخفی نمی کند. این سردار در انجام وظیفه خود در کرمان شکست خورده و با کندی بسوی دربار، که بدانجا احضار شده بود ، می رفت،که توسیان به نیشاپور تاختند و نقش  او در جلوگیری از آنها (اگرچه اغراق آمیز به نظر می رسد) به وی فرصت داد تا شکستش را جبران کند . منبع ما صادقانه به ما می گوید که بیش از بیست هزار نفر، ازعامّه نیشاپوریان ، که تا حدی مسلح بودند، تحت فرمان داشت. تلاش آنها[یعنی عامه]هم به اندازه مهارتهای نظامی حرفه ای آن سردار و سپاه  کم تعداد او، در پیروزی نهایی تأثیر داشت.[23]

منازعات داخلی در نیشاپور

از عیاران نیشاپورنیز باید یاد کرد. شهر(نیشاپور) به عیاره اش معروفیت داشت که در بحث ما به معنی تمایل(تعصب) اهالی به منازعات درونی است (ادامۀ مقاله)[24] از وجه دیگر آنها، به طرز نه چندان ممتاز و عجیبی به بدی شهرت داشتند.(بدنام بودند). در منابع مربوطه،  بعد از دندانقان ، تنها یک یا دو بار از آنها نام می برند: "زیان عیاران فزونی یافته و کارشان بالا گرفته بود و بلای آنها بر اهل نیشابور فزونی می یافت. آنها اموال را غارت کرده و افراد را می کشتند و به نوامیس دست درازی می کردند و هر کار که می خواستند، می کردند و هیچ کس نبود که آنها را از این کار باز دارد و مانع آنها شود . پس از ورود طغرل بیگ به شهر، عیاران  از او ترسیده و از کردارهای بدشان دست کشیدند و مردم آرامش یافته و ایمن شدند".[25] از آنجا که این قطعه، احتمالاً برگرفته از ملک نامه وقسمتی از سلسله روایت (روایت پیوسته) طلوع قدرت سلجوقیان ، است،  واضح  است که از بدنامی عیاران برای  تحکیم جایگاه  طغرل بیگ به عنوان مرد نظم و امنیت استفاده می کند: شخصی که به رغم متمردان، قانون را آشکار و اجرا کرد. (سلجوقیان، برای پذیرفته شدن به عنوان حکمران، به اندازۀ کافی، مشکل داشتند.) براستی ، می توان فرض کرد که عیارانِ این قطعه، همانهایی هستند که مدتی قبل سلجوقیان را از شهر بیرون رانده بودند. در هر صورت آنها گروهی اجتماعی بودند که در جاهای دیگر ،زمینه را  برای تلاشهای حکومت  یااعیان، جهت دفاع از شهرها در مقابل حمله سخت ترکمانها، فراهم ساختند.[26] پس کاملاً قابل فهم است که در روایات سلجوقی سرِ کثیف چوب بدست آنها باشد.[27] از لحاظ استعداد جنگی توان اینها چقدر بود؟ باسورث در خصوص صاحب منصبان نظامی در نیشاپور بحث مفصلی دارد . او بر اساس لقب امام الموفق ،  صاحب الحدیثان،نظریه پردازی می کند و چنین می پندارد که حدیثان گروهی از مردم هستند پس آن را با احداث معروف در عراق و دیگر مناطق عربی ربط می دهد.[28] این گمراه کننده است. در حقیقت این لقب، برمذهب وی دلالت دارد که در این زمان اصحاب حدیث( شافعیان) را رهبری می کرد[29]. موفق بعدها درمیان ملتزمین طغرل موقعیت ممتازی یافت.[30] باسورث نظریه خود را با توضیح در بارۀ سالار پوژگان، شخص معروف دیگری در روایات سلجوقی، که فرماندهی یک دسته عظیم نظامی (حدود سه تا چهار هزار نفر) را بر عهده داشت، ادامه می دهد. معلوم نیست آنها[یعنی نظامیان  سالار پوژگان] از کجا آمده بودند ،ولی مسلم است که ما در اینجا یک نیروی محلی از شهر یا ناحیه داریم که فرمانده شان تصمیم گرفت سرنوشت(بخت) خود را با مهاجمان پیوند زند.[31] بعدها ما این مرد را به عنوان اولین وزیر در خدمت طغرل بیگ می بینیم. [32] وقتی که نیشاپوریان برای مدتی کوتاه فاتحان ترک را بیرون راندند، هر دو تن(امام الموفق و سالار پوژگان) همراه با سلجوقیان نیشاپور را ترک کردند . از قرار معلوم، پس از آنکه نیشاپوریان سلجوقیان را رانده بودند، اوضاع ناپایدار بود و صاحب برید، که گزارشهای او منبع اساسی بوالفضل راجع به وقایع نیشاپور محسوب می شوند، نوشت که سلطان باید در آمدن [به نیشاپور] شتاب کند ، زیرا اگر چه او توانسته بود با علویان، که به هیچ وجه در این زمان در نیشاپور نفوذ زیادی نداشت،متحد و همراه شود،  ولی بقایای اعیان (نیشاپور) که برای شورش یا طغیان  عمومی آماده بودند ، فتنه و شیطنت می کردند.[33] برای فهم بهتر اوضاع بیایید به موضعگیری اشراف نیشاپوری نسبت به سیمجوریان در آغاز استقلال طلبی آنها برگردیم. این امراز دو جهت روشن نیست؛ ازیکسو ابوعلی ، در بیشتر ایام [حکومت] خود، ابوالعلاء صاعد ،پیشوای فرقه حنفی را به عنوان قاضی نگهداشت. ابوعلی در 385  شکست خورد و در 387 در زندان درگذشت.[34]بنابر این برادرش ابوالقاسم، برای مدتی کوتاه در 388 ، قدرت را در نیشاپور در دست گرفت[35]، به نظر می رسد که آن[منصب] را به فرقه شافعیان تحویل داده و رئیس آنها، یکی از اعضای خاندان بسطامی[36] ، پدر امام موفق سابق الذکر، را به عنوان قاضی تعیین کرد، که گویا پس از غلبه دوباره محمود بر نیشاپور،در اواخرهمان سال خلع شده باشد. توضیح اینکه چرا آخرین حکمران سیمجوری، قاضی را ازفرقه دیگرانتخاب می کند، دشوار است. شاید او احساس کرد که ابوالعلاء صاعد عمیقاً مجذوب سبکتگین و  خاندان وی شده  یا از حامیان ثابت قدم حکومت سامانی است. چنانکه بولیت نشان داده است ابوالعلاء همچنین مورد بدگمانی محمود نیز بود. وقتی که آخرین امیر سامانی ، المنتصر، موفق شد شهر را یک یا دوبار بگیرد (قدرت محمود نهایتاً فقط در 391 مستقر گردید) او[یعنی ابوالعلاء صاعد] احتمالا «در ابراز همدلی با مخالفان محمود اشتباه کرد»،[37] که در این زمان ابوالقاسم سیمجوری هم جزء آنها بود.[38] طبق گفته عتبی، نیشاپوریان، با شادمانی ازپیروزی نهایی غزنویان ،استقبال کردند.[ذکر این مطلب] درمنبعی که به عنوان یک تاریخ درباری تصور می شود،عجیب نیست. البته اگرفکر کنیم حمایت محلی که نسبت به حکام سیمجوری وجود داشت، می بایست به مرور زمان به کلی تمام شده باشد،موجه می نماید. بنا براین، آن  حمایت محلی، حالا به سوی غزنویان ،که آشکارا قویترین مدعی قدرت در خراسان در آن زمان بودند، متمایل می شد.اما همچنین آشکار است که اتحاد طولانیی  میان اشراف نیشاپور و آل سبکتگین که از غزنین برخاسته بودند ، وجود نداشت. این مثالها نشان می دهد که در دو یا سه نسل اخیر، قبل از غلبه سلجوقیان( شامل خود زمان غلبه) تعداد زیادی از مردم عامه در نیشاپور و حومه آن بودند که جنگیدن را به خوبی می دانستند، اگر چه طبیعتاً در سطح حرفه ای نبودند. در مواردی( چند مورد) نیز به نظر می رسد که نیشاپوریان، در بیشترِ زمان حکومت سیمجوریان ، در جنگهای منظم (دوره ای)به عنوان نیروی کمکی خدمت کرده اند. ممکن است منازعات مذهبی،جهاد وجزآن جای آنها راگرفته باشد اما درمنابع چیزی دیده نمی شود.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         احتمالاً نیشاپوریان، در کنار دیگر اهالی خراسان، به عملیات غزا در آسیای مرکزی و مرزهای هند مشغول بودند. در برخی مواقع، فتنه(جنگ داخلی) ایجاد می شد: وقتی که دشمنان به بیرون از شهر رانده می شدند و در[هنگام] جنگهای  درون شهری .ولی برای مهمترین قضیه ،[یعنی] دفاع اهالی از وطنشان در برابر مهاجمان،هیچ موردی گزارش نشده است و این قابل ملاحظه است زیرا که در شامگاه حکومت سامانیان، دریک دوره سی یا چهل ساله قبل از آمدن سلجوقیان، اغلب حکومت نیشاپور دست بدست می شد: (میان حکام سیمجوری و خاندان نوظهور آل سبکتگین) و همچنین آخرین امیر سامانی [یعنی منتصر]و یک میان پردۀ قراخانی ، در ابتدای حکومت غزنویان نیز بودند . به نظر نمی رسد که نیشاپوریان، اقدامی[در مقابل این حاکمان] انجام داده باشند.

علل عدم مقابلۀ نیشابوریان با سلجوقیان:

 چرا نیشاپوریان برای دفاع از وطنشان سلاح برنداشتند؟ ما می توانیم با کنار گذاشتنِ پاسخهایی که غالباً ارائه شده ، آغاز کنیم:ابتدا، هم اکنون باید روشن شود که هیچ اعتراضی بر خطوط کلی قاعده «رعایا نجنگند» وارد نبود (نیست). در هر صورت،[علت این امر] فقدان افراد قدرتمند[یا به اصطلاح قحط الرّجال] نبود: بیست هزار مرد ،کم وبیش  مسلح که می توانستند درمواقع مشخص ،بخوبی از عهده یک دشمن پر تعداد نیز برآیند. همچنین[به علت]نداشتن مهارتهای نظامی  نبود ، مطمئناً نیشاپوریان ،به اندازه ساکنان دیگر شهرهای خراسان مهارت  جنگی داشتند. دو جواب باقی می ماند: نخستین، به دیوارهای شهرمربوط است. شهر نیشاپور سه بخش مجزّا را شامل بود: ارگ(کهندژ=قهندز)، شهر کهن/درونی ( مدینه،شارستان=شهرستان) و شهر بیرونی(ربض) .گویا شارستان، باحصارمستحکم شده بود و البته ارگ (کهندژ) نیزچنین بود، اما با ترقی آن در قرون نخستین اسلامی، شهر بسوی ربض گسترده شده بود و تقریباً زندگی شهری ، شامل دارالاماره، مسجد جامع، خانه های اشراف، بخش اعظم  بازار، و مناطق سکونت مردم در آنجا واقع بودند.[39] همچنین دروازه ها، که متعدد بودند،  را در نیز در ربض (شهر بیرونی) گفته اند. اما در توصیفات  جغرافیادانان [از نیشاپور]، ذکری از قواعد متعارف و معمول در استحکامات شهری نیست[40]. در گزارش صاحب برید نیز، قبل از آنکه سخن قاضی را بیاورد، به فقدان استحکامات اشاره رفته است. اشراف در نظر خواهی از قاضیِ سابق ، گفتند که:«حال این شهر بر تو پوشیده نیست  که حصانتی ندارد»[41] بولیت در توصیفش از محل نیشاپورقدیم اظهار می کند که از بقایای حصارچیزی دیده نمی شود[42]. برخلاف هرات ، هیچ گفته ای درباره استحکامات مؤثر  نیشاپور در تواریخ آن شهر نمانده است. منبعی به ما می گوید: که شهر در دوران قبل از اسلام حصارکشی شده بود منظور[وی] شارستان است[43] و بقایای آن استحکامات ، تقریباً  تا زمان سلطان محمود وجود داشت که گفته شده است عمرو بن لیث صفاری آن را ویران ساخته است.[44] در سالهای بعدی  حکومت سلجوقیان نیشاپور چند بار محاصره شد. در برخی موارد گفته اند که دقیقاً محاصره شد و در برخی موارد اینگونه نیست. ابتدا در 488/1096 ، سلطان برکیارق به نیشاپور آمدو شهر را تا چهل روز در محاصره گرفت و این مقدمه ای برای فتنه بزرگ سال 489/1096 بود.[45] بعدهانیز در خلال هجوم غزها (در 548/1154-1153) ، نیشاپوریان کوشیدند تا در یک مسجد که آن را حصار بندی(مستحکم) کرده بودند، مقاومت کنند.[46] پس از آن، به شارستان عقب نشستند و نبرد را از پشت دیوارهای آن قسمت از شهر ادامه دادند.[47]از آنجا که  ربض از نظر سیاسی و اقتصادی قسمت مرکزی شهر بود،دفاع از شهرستان به تنهایی بی معنی بود.و می توان حدس زد که ربض واقعاً قابل دفاع نبود ولو اینکه دیوار و دروازه هایی در آنجا بوده باشند. بنابراین دیوار و دروازه های آن، احتمالاً،بیش از  آنکه ساختارنظامی داشته باشد ، به عنوان  یک حصارمالیات گیری طراحی شده بودند.[48] بنابر این،در شرایط حساس نیشاپور فاقد چنین حصاری بود. مطمئناً، نیشاپوریان ،نمی توانستند در یک جنگ رودر رو در خارج شهر با سلجوقیان مقابله کنند، ولی با توجه به فقدان استحکامات چاره ای جز دفاع نبود. دومین پاسخ به فرماندهی، برمی گردد. نیشاپور همچون تعدادی از(دیگر ) شهرهای خراسان با منازعات داخلی منشعب شده بود، در زمانی که جغرافیا نویسان[کتابهای خود را] نوشتند ، این اختلافات از عوامل مذهبی نشأت نمی گرفت اما  به زودی چنین رنگی به خود گرفت.[49] در نخستین دهه های قرن11 میلادی،هنوز،اختلافات فرقه ای ، در امور سیاسی شهر،عنصر تعیین کننده ای نبود. اما مطمئناً روندی که به این وضعیت منتهی می شد جریان داشت. بنابراین رسیدن  به یک موضع مشترک دشوار بود. اشراف شهر شیوه های مختلفی را در پیش گرفتند: وقتی که مسعود [به نیشاپور و خراسان]بازآمد، رؤسای شافعی کاملاً به سلجوقیان پیوستندو مطیع آنها شدند، اما پیشوایان  حنفی ،اگر چه کاملاً طرفدار غزنویان نبودند، از سلجوقیان  دوری گزیدند. پیشوای حنفی ها، قاضی پیشین، صاعد، یقیناًً طرفدار جدی حکومت غزنوی نبود، اما چنانکه بولیت اشاره می کند، او می دانست «که عاقبت حمایت از یک گروه نامناسب چیست». [50]دیگر امیران محلی همچنان کینه زیادی علیه غزنویان داشتند و مشتاق بودند که قدرت جدید را از نظر نظامی حمایت کنند. از قرار معلوم ، حتی کمتر از دیگر شهرها ، فرماندهی واحدی در شهر موجود نبود. در بلخ، فرماندهی در دست یک سردار غزنوی ، بود. در هرات یکی از اعیان شهر را پیروی می کردند و هیچ جزئیاتی درباره مرو در دست نداریم . ولی شخصیتی چون قاضی پیشین صاعد بلا معارض نبود.

نتیجه گیری:

 در نتیجه می توان گفت که مردم نیشاپور، از نظر توان و مهارت جنگی، هیچ فرقی با دیگر شهرهای بزرگ خراسان نداشتند . آنها چندین تجربه جنگی و رکورد خوبی در منازعه درون و برون شهری داشتند . پس عامل اصلی در تسلیم  شهر نیشاپور به سلجوقیان ، احتمالاً فقدان استحکامات قابل اعتماد از یکسو و از سوی دیگر،فقدان فرماندهی برجسته بود. شواهد نشان می دهد که اشراف از دستور اخلاقی عمومی«رعایا نجنگند»،(چنانکه بوالفضل نقل کرده وآن را به دهان محترمترین فرد برجسته گذاشت)، ملهم نبودند.  آنها بارها، همراه و بدون همراهی فرماندهان نظامی،  با دشمنان داخلی و خارجی جنگیده بودند. از سوی دیگر، تصمیمِ واگذاریِ شهر به سلجوقیان نیز بر پایه هیچ اصل مذهبی که« مسلمانان با یکدیگر نباید بجنگند» و یا هرچیز از این نوع ،نبود. از یکسو اندیشه های عمل گرا و واقع گرا و از طرف دیگر مصالح فرقه ای باعث چنین تصمیمی شد . حداقل برخی از مردم در شهر فکر می کردند که یک تغییر برای آنها مفید است و تغییرات سلسله ای آنقدر رخ داده بود که از این تغییرات ترسی نداشته باشند.

 



*استاد مطالعات اسلامی در انستیتوی شرق شناسی دانشگاه مارتین لوتر هال-ویتنبرگ ،آلمان

1-  این مقاله ترجمه ای است از:

Jurgen paul:“The seljuq Conquest(s) Of Nishapur : A Reappraisal”, Iranian studies,vol.38,number4,December 2005.

[ لازم به ذکر است که در ترجمه تلاش اصلی بر آن بوده تا آنچه مورد نظر مؤلف است بیاید ومتن حاضر  برگردانده سخن مؤلف است جزمطالبی که در داخل علامت [] دیده می شود،که  مترجم آنها را یا برای ارائۀ توضیحی جهت  فهم بیشتر و بهتر مطلب و یا جهت نقد نظرات مؤلف افزوده است.همچنین منابعی را که مؤلف استفاده کرده ممکن است در ایران برای همگان قابل دسترس نباشد لذا به چاپهای دیگری که در ایران دسترسی بدانها سهل الوصول تر است مراجعه و صفحاتی را که مطلب مورد نظر در آنها است ثبت نمود.در ضمن متن مقاله فاقد عناوین فرعی بود ولی مترجم جهت استفادۀ بهتر این عناوین را افزود.مترجم]

[[ البته این ادعای مؤلف است و مترجم با وی موافق نیست .چرا که به نظر وی از سخن گردیزی این امر مستفاد نمی گردد. گردیزی  گوید که وقتی که ابوالحسین عتبی رسولی را به نیشاپور فرستاده و حکم عزل ابوالحسن سیمجور را در ملا اعلام کرد «امیر ابوالحسن تیره شد و خشم گرفت و گفت: والی خراسان منم و سپه سالار ابوعلی است پسر من. والله که من ستاره بروزبدیشان نمایم و طبل بزد و لشکر بیرون آورد.» چنانکه پیداست والی خراسان امیر سامانی بوده و ابوالحسن سیمجور سپه سالار وی بوده که در نیشاپور مستقر بوده است . اما این سخن را از روی عصبانیت بر زبان آورده و او هیچگاه والی ، یا امیر ،خراسان نبوده ، پس ادعای او در خصوص سپه سالاری پسرش ابوعلی نیز گزافی بیش نیست و واقعیت ندارد ، پس قابل استناد نیست علاوه بر آن منصب سپه سالاری با فرماندهی پیادگان ( سربازان پیاده) که آقای پاول ادعا نموده یکی نیستند.م.]

19 - گردیزی، زین الاخبار، ص168  ؛[ در اینجا نیز مترجم با نظر مؤلف موافق نیست و برای روشن شدن موضوع عین سخن گردیزی را می آورد.:« امیر ابوعلی را سپاه و سلاح و خزینه بسیار شد دست اندر ولایت امیر خراسان کرد و همه مادون النهر بگرفت و بر خراج و اجلاب ومعادن و اَحداث و ضیاع  سلطانی مستولی گشت و هر استخفافی که بتوانست با امیر نوح بکردو خویشتن را امیرالامراء المؤیّد من السماء لقب کرد و خطبۀ منبر ها بر نوح بداشت.»چنانکه پیداست از کلام گردیزی بر می آید که به رغم همه اقدامات علیه امیر نوح، خطبه را به نام وی می خوانده است ولی ظاهراً مؤلف بداشت را  حذف کردن و جاانداختن معنی کرده است.م]

 

[ ترجمه دکتر محسن رحمتی عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان] 

اصل این مقاله در  فصلنامه پژوهشنامه تاریخ چاپ دانشگاه آزاد واحد بجنورد سال ۲ُ شماره ۶ به چاپ رسیده است] 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط سروش  | 

 

 

امپراتوری مستعجل خوارزمشاهی از درون دولت سلجوقی برآمده و رشد کرد و در بسیاری از موارد اداری،سیاسی،اجتماعی و اقتصادی تحت تأثیر شدید آن دولت بود.همچنین این امپراتوری همه قلمرو خود را از سلجوقیان به ارث گرفته و فرصت نیافت تا باتغییراساسی در شیوه معیشتی مردم تحت فرمان در هر یک از ابعاد فوق، طرحی نو دراندازد. علاوه بر این، فقر اطلاعات و منابع درباره این سلسله (به استثنای دو دهه آخرعمر آن)مطالعه درباره این سلسله و درک ماهیت تحولات درونی آن را دشوار می سازد.با توجه به این عوامل وبه درستی تاریخ خوارزمشاهیان را می بایست به عنوان ذیل و در ادامه تاریخ سلجوقیان و یا مقدمه تاریخ مغولان مطالعه کرد. اما برای نخستین بار محمد ابراهیم قفس اوغلی در «تاریخ دولت خوارزمشاهیان» ، تاریخ این سلسله را به صورت مستقلّ مورد توجّه و مطالعه قرار داد.این اثر که در جامعه علمی ایران و جهان شناخته شده ، مهمترین اثر مستقلی است که تا کنون درباره سلسله خوارزمشاهیان بزرگ(628-490)نگاشته شده است.اصل کتاب به زبان ترکی استانبولی ،در 1956/1335منتشر و سه بار دیگر در 1984، 1992و2000 تجدید چاپ شده و ترجمه فارسی آن متأسّفانه با تأخیری طولانی ،بیش از سی سال بعد در1988/1367 منتشر گردیده است[1]. نویسنده کتاب ،قفس اوغلی ،از اساتید تاریخ دانشگاه استانبول بوده که آثار فراوانی در باره تاریخ ایران به صورت کتاب و مقاله از وی برجای مانده ،که موضوع عمده آنها تاریخ سلجوقیان و خوارزمشاهان است مقالات متعددی نیز از وی در دایرﺓ المعارف اسلام ترکی چاپ شده ،که مهمترین آنها مدخل "سلجوقیان" است که خود کتابی جداگانه تواند بود.متأسفانه راقم سطور در باب زندگی وی اطلاعی ندارد و مترجم محترم نیز که با او آشنایی داشته ارائه کمترین آگاهی را در باب وی دریغ ورزیده است.اما از قرار تقریر او(مترجم)،گویا در 1987/1366 پیش از آنکه بتواند لذّت ترجمه اثر نفیس خود ،به زبان شیرین فارسی را درک کند، دیده از جهان فروبسته است.[2]این کتاب نخستین متنی است که در آن با جامعیت کافی به تبیین تاریخ سیاسی خوارزمشاهیان پرداخته شده و همه صفحات آن وقف روشن ساختن اوضاع سیاسی خوارزم در اواخر سده پنجم تا اوایل سده هفتم می باشد . مؤلف با تحلیلی همه جانبه و علمی از تطور اوضاع سیاسی و تغییرات مُحدَث در هرم قدرت ، در دولت خوارزمشاهیان بزرگ درطول قرون پنجم و ششم ،به نحوی شایان توجّه ،اوضاع سیاسی آن دولت و ویژگیهای آن ،که شکنندگی وآسیب پذیری آن دولت در برابر حمله مغول را فزونی بخشید،راتبیین نموده است.او با بهره گیری مناسب از اکثر(ونه همه) منابع موجود ، با روانی وسلاست بیان ، در باب خوارزمشاهیان اثری بدیع خلق نموده که جز گذشت زمان وبه دست آمدن منابع جدید ،آن را مندرس نتوانست نمود.

او فصل آغازین کتاب خود را به نقد وبررسی منابع تاریخ خوارزمشاهان اختصاص داده و با دسته بندی این منابع و تعیین ارزش هریک از آنها ،کاری سترگ در راستای شناسایی منابع این دوره انجام داده  و سپس وارد مبحث اصلی می شود و در ادامه در چهار فصل به تشریح و تبیین چهار مرحله و گذار مهم تاریخ خوارزم و خوارزمشاهان می پردازد.

 نوشته دکتر محسن رحمتی  عضو هیئت علمی گروه تاریخ دانشگاه لرستان       

 این مقاله در مجله مطالعات تاریخی  دانشگاه فردوسی مشهد شماره ۱۳-۱۴ چاپ شده است. برای اطلاع بیشتر به آنجا رجوع کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط سروش  | 

                                                  

                                      فروپاشی امپراتوری اُغوز یبغو                                 

اهمیت ترکان در تاریخ جهانی در هر دو دوره میانه و جدید به تأسیس دو دولت امپراتوری سلجوقی و عثمانی مربوط است. مؤسسان هر دو امپراتوری از قبایل ترکی بودند که در منابع تحت نام جامع و کلی اُغوز یا ترکمن شناخته  شده اند. مهاجرتهای عظیم آنها در نیمۀ اول و بخشی از نیمه دوم قرن یازدهم میلادی ، آنها را به سوی جنوب شرقی اروپا و سپس به متملکات امپراتوری بیزانس در بالکان آورد. به عبارت دیگر آنها  با فشار به ماوراءالنهر، ایران غربی، بین النهرین(عراق)، و سرانجام مستملکات امپراتوری بیزانس در آسیای صغیر وارد شدند. مهاجرت آنها ،همچون دیگر اقوام ، پس از فروپاشی یک امپراتوری بدوی (بیابانی) ، به وقوع پیوست و آن فروپاشی امپراتوری یبغوی اُغوز بود. در منابع، امپراتوری یبغوی اُغوز زیر دو نام ترکمن و یا اُغوز( غز، اوز) آمده است. در منابع اسلامی حداقل دو وجه تسمیه(اشتقاق)ادیبانه برای واژه ترکمن وجود دارد:1- [اشتقاق] از کلمه فارسی ترک مانند ( که قدمت آن به زمان کاشغری ،ج3، ص304 می رسد) 2- [اشتقاق] از کلمۀ فارسی  ترک ایمان  یا ترکان مسلمان (نشری،متوفی 1520). به هر حال از نقطه نظر ترک شناسی واژه ترکمن، فقط یک اسم جامعی است که از ترکیب ترک با مَن یا مِن شکل گرفته است


[1].این[مقاله] در میان سایر امور، این قضیه را روشن می سازد  که همان مردمی را که درآسیای مرکزی ترکمن می نامیدند،در اسنادروسیه کیفی[2]، فقط به عنوان ترکی( ترک )، بدون پسوند مَن یا مِن،معرفی شده اند.نام اُغوز بلافاصله نام تُغُز اُغوز را تداعی می کند که یکی از دو قبیله ای بودند که اتحادیۀ ترکها، در مغولستانِ در قرن 6 تا 8، را رهبری می کردند.( ترک و تُغُز اُغوز ). دراین زمان، نام اُغوز نخست یک مفهوم سیاسی داشت[3] و نباید به عنوان  مفهومی نژادی و یا یک گروه زبانی مورد توجه قرار گیرد. یک نکته حقیقی این است ه که اُغوزها با  لهجه ای متفاوت از تغز اُغوز ها تکلم می کردند. به هر حال، این اصطلاح سیاسی از یک عنوان من عندی، مشتق شده که ممکن است در اصل مرد، مردان، ویا هواداران، معنی دهد.[4] قضیه حیاتی و کاملاً مهم ریشه قومی اُغوز ، که با نامهایی نظیر اغور[5]، اویرات[6]، و جز آن آمده از موضوع بحث من خارج است. من می خواهم به لقب یبغو بپردازم.  تا کنون نه تنها یک مونوگرافی( تک نگاری) درباره یبغوی اُغوز انجام نشده است، بلکه تا همین اواخر [7] عموماً این حکمران را نمی شناختند.از میان پرسشهای بی پاسخ متعددی که درباره این امپراتوری تقریباً ناشناخته هست، دوست دارم، قبل از آنکه به موضوع بحث خودم بپردازم، دربارۀ دو محور اساسی بحث کنم: این امپراتوری در کجا و در چه زمانی، به وجود آمد؟

شرایط جغرافیایی:

از داده های جغرافیا دانان قدیم مسلمان ( یعنی استخری، ابن حوقل، ابن فضلان، مسعودی، حدود العالم و جز آن)، برمی آید که امپراتوری اُغوز، در قرن 10، در سرزمینهای اطرافِ ساحلِ شمالیِ دریایِ خوارزم در محوطه ای به طول 600 تا 800 کیلومتر تشکیل یافته بود. بنابراین ،مساحت آن تقریباً با آلمانِ سالِ 1914 هم اندازه بود. مرز غربی آن رود امبه (جم، مطابق ابن فضلان:جام)، که در جانب دیگر آن قلمرو خزرها بود همسایگان شمالی اُغوزها ، کیماکان ترک بودند. امپراتوری یبغوها، در جنوب نیز به قلمرو دو امپراتوری خوارزمی( گرگانج(در متن  اورگنج)و کاث) و سپس به امپراتوری ایرانیِ مسلمان سامانی در ماوراءالنهرمحدود می شد. در شرق، با قرلقها همسایه بودند. رود سیحون تا حدود اترار (فاراب) ، ملتقای عریس به سیحون ، در سرزمین اُغوزها جریان داشت. مطابق گفته کاشغری(ج1،ص364) ،آنها با این رود چنان احساس پیوند نزدیکی داشتند که آن را به عنوان مطلق اکوز یعنی آب( رود) روان می نامیدند. سیحون، حدود یکصد کیلومتر قبل از مصبّش، به سوی دریای خوارزم تغییرمسیر می داد. درآنجا ،بین سیحون و دریای خوارزم، ینگی کنت(شهر نو)، پایتخت ، یا اقامتگاه زمستانی( قشلاق) یبغوی اُغوز ، که در منابع، ترجمۀ فارسی و عربی آن (دیه نو، مدینه الجدیده) آمده، قرار داشت. این شهر با ویرانه های جنکنت که تولستوف در رابطه با لشکرکشی خوارزمیان[8]، اخیراً آن را مطالعه نموده، تطبیق می شود. ینگی کنت تنها شهر اُغوزها نبود. شهرهای دیگر، جند(پرووسکِ جدید ) که نقش مهمی را در برآمدنِ سلجوقیان بازی کرد، سوران،سقناق،سُتکند، قَرناق،و جز آن بودند.[9] ادریسی از شهرهای متعدد اُغوز ، که در دو سوی شمال و جنوبِ رود ردیف شده بودند، خبر می دهد.[10] ازآنجا که در زمان ادریسی، اُغوزها در شمال دریای خوارزم زندگی نمی کردند، بایستی این اطلاعات ادریسی( که در 1153 نوشته شده است) از منابع مکتوب متقدم(شاید از جیهانی) گرفته شده باشد. جدیدترین حفاریهای باستانشناسی ( از تولستوف[11]) نشان می دهد که این مطالب قابل اعتماد هستند، اگر چه هنوز تعیین محل تک تک این اسامی ممکن نیست. اس.پ. تولستوف، توانست نشان دهد که تقلیل نفوسِ بعدی این منطقه ، باید از تخریب سیستم آبیاری ناشی شده باشد.اینک اظهارات مسعودی[12] مبنی بر آنکه غُزهای آنجا هم  بدوی و هم یکجانشین( حضری) بودند  ، قابل فهم می شود. همۀ این حقایق به تکذیب رای بارتولد، که در 1929 اعلام کرد که شهر های قلمرو اُغوز ، نخست به عنوان سکونتگاههای مسلمین ساخته شده اند،[13] کمک می کنند.  طبق گفتۀ او بازرگانان مسلمان توانستند تا آنچه که برای غازیان مسلمان دست نیافتنی بود، را بدست آورند. کاشغری(ج1،ص392) حتی از سُغناق ( امروزه: سوناق قورغان ،نزدیک اترار) به عنوان یک شهر اُغوزی یاد می کند . ساکنان امپراتوری  یبغو زیر نفوذ فرهنگیِ امپراتوری خزر[14]و زیر نفوذ تمدن ایرانی ، به ویژه از ناحیه خوارزم قرار داشتند.[15] رویارویی اُغوزها با جهان اسلام نیز تأثیرات عمیقی بر آنها گذاشت. نمایاندن تصویر این تقارن فرهنگی هنوز به عنوان یک موضوعِ تحقیق باقی می ماند.[16]اگر چه مثل امروزه،تخمین تعداد سکنه [آن منطقه]، هر چند به صورت تقریبی، ممکن نبود ،اما همه منابع اتفاق نظر دارند که اُغوزها یکی از متعدد ترین اقوام ترک بودند. همه منابع همچنین بر ثروت آنها ، به ویژه در رمه ها[ی گوسفند] تأکید دارند.[17]

بر آمدن امپراتوری یبغوی اُغوز

چه وقتی امپراتوری یبغوی اُغوز به وجود آمد؟ پاسخ دادن به این پرسش[18] دشوار است. متأسفانه گزارشهای همزمان( معاصر) با طاهریان و نخستین[امیران] سامانی در ماوراءالنهر در بارۀ همسایگان ترکشان از میان رفته است. (برای نمونه ، من[اشارۀ] نسخۀ خطی ابن فضلان در مشهد دربارۀ یک راوی مثل حبیب بن عیسی را ذکر می کنم [19]). ابن اثیر[20]، تاریخ عمومی نویس عرب، در قرن 13، نکته مهمی ، که می تواند به توضیح مسائل ما کمک کند، را برای ما به ارث گذاشته است: « مورخی خراسانی[طبق گفته بارتولد ، ابوالحسن بیهقی][21] دربارۀ اُغوزها می گوید:... در زمان خلیفه المهدی [775-785]، اُغوزها از سرزمین تُغُز غُز ها به ماوراءالنهر کوچیدند. آنها مسلمان شده بودند و مقنع شعبده باز را یاری کردند  تا کار او به پایان رسید..»  واضح است که این [عبارت] را نمی توان به طور کامل پذیرفت. مثلاً مسلمان شدن کامل اُغوزها ، به ویژه خاندان حاکمه فقط دو قرن بعد اتفاق افتاد.[22] اما به هر حال بیان اینکه اُغوزها در زمان المهدی از امپراتوری تُغُز غُز در مغولستان [به سیحون]  آمده اند، مهم است.این روایت به دلایل زیر می تواند نسبتاً درست باشد.[23]سنت ترکی حاکی از آن است که قرلق و اُغوز از نظر سیاسی متحد بودند. حتی اگر ازاظهارات ابن الفقیه[24] و گردیزی[25] (در اینجا افسانۀ سنگ باران زا مورد نظر است) صرف نظر کنیم، باز هم بلادرنگ به آنجایی می رسیم که کاشغری ، دانشمندِ ترک ، همیشه قرلقها و اُغوزها را تحت عنوان سیاسی ترکمان یاد می کند.[26] لازم به ذکر است که کاشغری زبان اُغوزها را با زبان قپچاقها بیشتر از قرلقها مربوط و نزدیک می داند.[27] ظهور قرلقها با زوال دومین امپراتوری تو- چیوئه یعنی امپراتوری ترک مربوط است.[28] دومین امپراتوری ترک شرقی با ائتلاف بسمیل ، ایغور و قرلق در 742 از میان رفت. سنگر کهن آسیای مرکزی ، پناهگاه اتوکن، مسکن الهه( خدای مادر)و حامی نبوغ امپراتوری بدوی(ایل اوتوکن قوتی) در مغولستان، بدست بسمیلها افتاد. به پاس همکاری انها، دو منصب محترمِ عمده در دولت، که یبغوی «چپ» و «راست» بودند به امرای قرلق و ایغور رسید. حکمران(خان) قرلق منصب یبغوی«راست» را بدست آورد که با منصب تاردوش شاد در امپراتوری بِلگا قاغان مطابق بود. دو سال بعد در 744، اوتوکن بار دیگر بدست دیگران افتاد. یبغوی چپ، یبغو ایلی توبَرِ ایغوری (یه- هو- هیه-لی-تئو- فا) با یبغوی راست،خان قرلق متحد شده و قاغان بزرگ بسمیلی را به قتل رساندند.حالا، ایغور ها، کوه مقدس ایدوق باش «جایی که باید امپراتوری از آنجا اداره می شد» رادر تملک خود  گرفتند و قاغان بزرگ لقب قتلغ بِلگاکول قاغان را اختیار کرد. مطابق قانون ترقی پلکانی،ویژۀ امپراتوریهای آلتایی ، ما باید فرض کنیم که خان قرلق ، اینک، به پاس خدماتش ، لقب یبغوی چپ را گرفته باشد. اما چه کسی می توانست( می بایست) منصب یبغوی راست را بگیرد؟ اینجا یک اشارۀ در دایرة المعارف سامانی ، خوارزمی دانشمند ، (قرن 10)، اطلاعات بیشتری به ما می دهد. در آنجا وی اظهار می دارد که فقط خواقین اُغوز و قرلق لقب جبّویه( یبغو) داشتند[29] بر این اساس من دوست دارم یبغوی اُغوز را به عنوان دومین یبغوی امپراتوری در حال توسعۀ ایغور بدانم. در جدال مردم آسیای مرکزی در قرن 8 با اعراب ، که اقتدارشان مخصوصاً بعد از پیروزی بر چینی ها در طراز( 751) افزایش یافته بود ، جانشینان ترک غربی ، تُرگش ها ، کوشیدند تا سیادت خود[ برساکنان منطقه] را در مقابل این فاتحان عرب حفظ کنند.  در ضمن مدعی دیگری، تبّتی ها،برای سیادت بر آسیای مرکزی پیدا شد. در یک زمان وقتی که همۀ حریفان مشغول بودند، قرلقها ،به  سرزمین تُرگشها در هفت آب حمله کردند و در 766 دو شهر بزرگ ترک غربی ، قوز اردو( سویاب، بلاساغون)و طراز بدست قرلقها افتاد. به راحتی می توانیم فرض کرد که اُغوزها در این زمان بیکار ننشسته و درست در همین هنگام ، نواحی پیرامون سیحون را تحت مالکیت گرفتند.[30] اظهارات فوق الذکر ابن اثیر در بارۀ مهاجرت اُغوزها از قلمرو تُغُز غُز به سیحون در زمان خلیفه المهدی(حک:775-785)،نیز این فرضِ مرا تأیید می کند. دیگر منابع اسلامی نیز به حضور اُغوزها در اطراف سیحون ، حد اقل از 820 به بعد اشاره دارند.از جمله منابع اسلامی، خاطر نشان می کنند که در 820-821 تغوز اُغوز به قلمرو اسلامی در اسروشنه تاختند. (حمله کردند)[31].اگر طبق روایت بلاذری(متوفی 892) در این زمان عبدالله بن طاهر(متوفی 844) امیر خراسان،پسرش عبدالله را به قلمرو اُغوزها فرستاده باشد،[32] یقیناً این یک اقدام متقابل در برابر اُغوزها بوده است .به هر حال، تا آنجا که می دانیم،  این اظهار بلاذری، نخستین اشاره متونِ اسلامی به نام اُغوزاست. [33] در متون( ادبیات) اسلامی، نام ترکمن ،نخستین بار در اثر مقدسی، جغرافیادان نیمۀ دوم قرن 10 ، ثبت می شود.[34] در این رابطه بایستی به روایتی از نسخۀ خطی اثر ابن فضلان در مشهد، را ذکر کنم. مطابق آن[روایت]،داود بن منصور بن ابوعلی البادغیسی، یک مؤلف معاصر اسماعیل بن احمد سامانی ( 892-907)، که پیشتر امیر خراسان شده بود ، یکبار از پسر یبغوی اُغوز، بالقیق(؟) بن جبّویه(=یبغو)، اجازۀ شرفیابی به حضوردریافت کرد.[35]

فرو پاشی امپراتوری یبغوی اُغوز                 

 زوال امپراتوری یبغوی اُغوز با دو رخداد عمده مقارن بود: ظهور سلجوقیان در آسیای مرکزی و ظهور قومان( کومان، پولوفتسی) در آسیای غربی و اروپای شرقی. من بر این باورم که می توان اثبات نمود که این تقارن تصادفی نیست و بالاتر از آن، اینکه این دو جنبش باعث فروپاشی امپراتوری یبغوی اُغوز گردیده است.آگاهی ما دربارۀ خاستگاه سلجوقیان منحصر به پاره ای حکایات مبتنی بر یک روایت سلجوقی [ منقول] در کتاب ابن اثیر[36] و میر خواند[37] است. ملک نامه، تألیفی از 1067، که نخستین بار این روایت را نقل می کند و این مؤلفان از وی گرفته اند ، به ما نرسیده است. اگر چه مندرجات این روایت سلجوقی بارها مورد رسیدگی قرار گرفته ،[38] اما هنوز یک نکته اساسی را مبهم گذاشته است  و آن [چگونگی] روابط  سلجوقیان با امپراتوری یبغوی اُغوز، بعد از جدایی از آن است. مطابق روایت سلجوقی ، نیای سلجوقیان ، مشخصاً تُتاق[39]و بعدها پسرش سلجوق[40]، با یبغو، ظاهراً در رابطه با حمله به سرزمینهای اسلامیِ مجاور به مخالفت برخاستند. سرانجام  سلجوق ، که در ضمن سوباشی ( سپهسالار)هم شده بود،[41]تصمیم گرفت تا باقبیلۀ خود به مجاورت سرزمین اسلامی کوچ کند. او نایبِ ( حکمرانِ) یبغو را از شهر جند رانده ، انبوه مسلمانان [شهر] را از پرداخت خراج بدانها رهانید و با قبیله اش در آنجا مستقر گردیدند. سپس او مسلمان شد و روابط دوستانه ای با سامانیان برقرار کرد. به فرمان او ، پسرش ارسلان ، با هارون الحسن بن سلیمان (ملقب به بغراخان) ، قاغانِ غربی قراخانی، که در 992 بخارا را برای اندک زمانی تصرف کرد، جنگید.[42]این قضیه ما را به  یک نتیجه گیری مهم رهنمون می سازد: مسلمان  شدن بخشی از اُغوزها یعنی سلجوقیان ، بایستی پیش از 992 واقع شده باشد. کمی بعد میان سلجوقیان با امیر بخارا،که سامانیِ بود،[43] اختلاف حاصل شده و سلجوقیان نزد قراخانیان گریختند.[44] وقتی که در 999 نصر بن علی قراخانی ( ارسلان ایلگ، معروف به ایلک خان) بخارا را گرفت و همراه با محمود غزنوی امپراتوری سامانی را منقرض کردند،براهمیت سلجوقیان بسی افزوده گشت.آنهادراطراف بخارا مستقر شدند.ازاین زمان تا هنگام درگذشت قاغانِ بزرگِ قراخانیِ غربی،علی بن حسن(معروف به علی تگین)(1034)،سلجوقیان درآن ایالتِ قراخانی باقی ماندند. [45]گردیزی درباره سال 1003به نکتۀ ظریفی اشاره می کند[46]:«یبغو[ی اُغوز]،مهتر ایشان مسلمان شد وبا ابو ابراهیم [اسماعیل بن نوح،(آخرین)امیرسامانی،(متوفی1005)]خویشی کرد.»  تا کنون این مطلب بد تفسیر شده است. بارتولد[47]، یبغوی اُغوزِ گردیزی را با موسی پسر سلجوق که لقب پیغو داشت (که او(یعنی بارتولد) پیشنهاد می داد تا یبغو خوانده شود) یکی پنداشت.لذا این عبارت گردیزی برای شخصی دیگر به کار رفت من طی مطلبی در مطالعۀ قراخانیان[48]توانستم نشان دهم که در میان ترکها ، نه تنها لقب عالی مرتبۀ آسیای مرکزیی یبغو رواج داشت بلکه همچنین لقب پیغو که همچون طغرل و چغری به معنی شاهین و عقاب بود و به عنوان یک لقب توتمی برای رؤسای قبایل  به کار می رفت. پسر سلجوق ، همچون پدرش از مدتها قبل ، حدّاقلّ از 992 ،مسلمان شده بود ، بنابراین نمی توانست در 1003 به آیین اسلام درآید. به هر حال، چنانکه دیدیم  در آن زمان سلجوقیان متحد قراخانیان، حاکمان جدید ماوراءالنهر، بودند. بنابراین در اینجا با دو دسته بندی سیاسی مهم و جالب برمی خوریم:در یک سوی، سامانیان و اُغوزها به سرکردگی یبغو و در طرف دیگر قراخانیان و سلجوقیان. چند سال بعد از شاه ملک ، حکمران جند ،دشمن بزرگِ موروثیِ سلجوقیان، خبر می رسد. وقتی که سلجوقیان مجبور شدند تا قلمرو قراخانی را ترک کرده و به سوی خوارزم و قلمرو غزنویان  حرکت کنند، این دشمنی شدت می گیرد. این شاه ملک کیست؟ نام کامل وی را در تاریخ بیهق می یابیم :«ابوالفوارس شاه ملک بن علی البِرّانی با القاب حسام الدوله و نظام الملّة».[49] کلید حلّ این معمّا در کتاب ابوالغازی خان، خانِ خیوه و مورخ قرن 17( شجرۀ تراکمه)، که به صورت عکسی در استانبول چاپ شده است، یافت می شود . از این اثر می فهمیم  که شاه ملک ، حکمران جند، کسی جز پسر و جانشین یبغویِ اُغوز ینگی کنت ، موسوم به علی،نیست.[50] چنانکه دیدیم، این یبغو با سامانیان خویشی کرده بود ، این امر می تواند نامیدن پسرش با کنیه ابوالفوارس که مختص سامانیان ( یعنی عبدالملک بن نوح متوفی999 [51]) است، را توضیح دهد. به هر حال،دلیل اینکه چرا شاه ملک حکمران جند ، با سلجوقیان دشمن بود، حالا قابل فهم است. منابع، شاه ملک را فقط به عنوان حکمران جند  معرفی می کنند، حتی سی چهل سال بعد ، که به عنوان متحد [سلطان] مسعود بن محمود غزنوی،  حکمران خوارزم نیز شد(1041).[52] بعد از پدرش یبغو علی مذکور در 1003،که مدت زیادی زنده نماند، چرا شاه ملک نتوانست جای پدرش را در حکومت ینگی کنت بگیرد؟ وقتی که سقوط او [ یعنی شاه ملک] را دنبال کنیم ، سؤال مشابه دیگری نیز طرح می شود: [چرا]پس از آنکه سلجوقیان در 1044 ، خوارزم را گرفتند، شاه ملک به وطن خود، جند یا ینگی کنت ، بازنگشت، بلکه به ایران (از طریق دهستان به کرمان و سپس به مکران)، که در آنجا درگذشت، گریخت؟.[53]تنها توضیح ممکن در این باره این است که شاه ملک نمی توانست به وطنش بازگردد زیرا قبلاً بدست اربابان دیگر افتاده بود . درسالنامۀ روسِ قدیم ،نخستین ورود ترکی به اوکراین امروزی ، در ذیل سال 1054 آمده است. عنوان ترکی در زبان روسی قدیم با اوزویِ [منابع] بیزانسی تطبیق می شود و این نام فقط می تواند به معنی اُغوزهایِ امپراتوری یبغو باشد، که در 985 ، همراه با ولادیمیر کبیر ،گراند دوک کیفی، لشکرکشی مشترکی را بر ضد بلغارهای ولگا ، انجام داده بودند.اما حالا، در 1054، نامِ ترکی همراه با قوم دیگری، کومان(قومان،پولوفتسی، قپچاق) که در طی دو قرن آتی در تاریخ اروپای شرقی اهمیت یافتند، آمده است. این رفیقان اربابان جدیدِ ترکی- اُغوز بودند که با غلبه، وارد استپهای غربی شده بودند. همچنین نمود عینی این [واقعه]، این است که عنوان دشت قپچاق جای دشت اُغوز را گرفت. شگفتا که این واقعه بس مهم در تاریخ دشت، در منابع اسلامی که ما داریم انعکاس ضعیفی دارد. تنها اثر اخیرالمکشوف مروزی( حدود 1127) ،که مینورسکی به شیوه ای استادانه آن را چاپ کرده و بر آن تعلیقاتی نوشته است، و برخی از منابع وابسته بدان درباره این مهاجرتِ قبایل به ما اطلاعاتی می دهند.[54] پیشامد جدیدِ آسیای مرکزی،این[مهاجرت] را به وجود آورد. برآمدن ختاییان( قتای)بود که سلسله تحرکاتِ مذکور در مهاجرت این قبایل را در پی داشت.[55] قبیلۀ قای[56]، قونها را به مهاجرت واداشتند و قونها ساری را و آنها به ترکمنهای اُغوز تاختند و سپس همراه با هم با زور به سرزمین  پچنگها وارد شدند . بنابراین در مورد ساری ( از نظر ادبی زرد، قهوه ای) من با مینورسکی[57]موافقم که این نام به قومان( کومان)[58] ،ظاهراً معادل ترکی نامِ روسیِ کهنِ پولوفتسیِ[59]یا والوی[60] در لاتین میانه، نسبت داده شود.



نوشته املیان پریتساک   ترجمه دکتر محسن رحمتی عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان

[این مقاله در فصلنامه علمی تخصصی پژوهشنامه تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی واحد بجنورد شماره۳ به چاپ رسیده است علاقمندان برای اصل مقاله بدانجا مراجعه کنند.]

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:16  توسط سروش  | 

به اطلاع خوانندگان و بازدید کنندگان محترم وبلاگ می رساند که به علت اجتناب از تداخل موضوعی و آشفتگی در اوضاع وبلاگ وبلاگ دیگری تحت عنوان  نوشیجان راه اندازی کرده ام که در آن به شرح حوادث تاریخ ملایر و روستاهای آن در ادوار گذشته و حال می پردازم. تا این وبلاگ فقط به حوادث حوضه ماوراءالنهرو قفقازبپردازد. لذا از همه ملایر دوستان و علاقمندان به مسائل آن دعوت می شود تا با بازدید از آن اطلاعات مندرج درباره ملایر را مطالعه و با نظرات ارشادی خود ما را در راستای بهبود وبلاگ و غنای مباحث یاری دهند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:51  توسط سروش  | 

 

شِروان یا شَروان ،ازنواحی شرقی قفقاز  که در دوره میانه اسلامی و زمانهای اخیر به این نام معروف بوده است.

شروان به طور دقیق ارتفاعات شرقی جبال قفقازواراضی پست دامنه از این کوهها تا کرانۀ رود کر(کورا) را در بر می گرفت. اما حکمرانان آن منطقه همیشه تلاش می کردند تا سواحل غربی دریای مازندران را از قبه ( شهر جدید کُبه) در ناحیه مسقط( مَسقُط،  مَشقُط که با اقوام قدیم اوراسیا، ماساگت مربوط هستند)در شمال، تا باکو در جنوب را زیر سلطه بگیرند. در شمال این قلمرو ، باب الابواب یا دربند  و در غرب آن ،درماوراء گوک چای جدید، منطقه شکی قرار داشت. در قرون میانۀ اسلامی و از قرار معلوم در عصر ساسانی نیز، شروان، منطقه لیزان، که احتمالاً با لاهیج امروزی منطبق است ( این دو نام از نظر اشتقاق با هم مرتبط هستند)، را نیزدر بر می گرفت که اغلب همچون یک قلمرو مجزّا توسط یک شاخه جنبی( فرعی) شروانشاهان یزیدی اداره می شد. طبق گفته حمدالله مستوفی( نزهة القلوب، ص92-93، ترجمه انگلیسی، ص93-94) حدود شروان در واقع همان حدود دورۀ ایلخانی بود. جلگه ها و اراضی پست شروان در معرض حمله بود و شروانشاهان مجبور بودند تا با پیشروی همسایگان خود مقابله کنند: آلانها و حکمرانان هاشمیِ دربند( باب الابواب) از شمال و روسها از دریای مازندران ورقبای  مسلمان همچون مسافریان دیلمی و یا شدّادیان کرد از جنوب . از جمله شهرهای شروان در قرون میانه،نام باکو، شاوران( شابران) ، کرسی قدیمِ نواحی جنوب قبه ،و شماخی ( شماخیه )ذکر شده است.  می گویند شماخی به نام الشّماخی بن شجاع ،از حکمرانان شروان، معاصر با سعید بن سلم بن قتیبه( بلاذری، فتوح البلدان، ص210؛ ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج2، ص517؛ طبری، ج3،ص648) حکمران هارون الرشید بر ارّان و ارمنیه و آذربایجان نامیده شده است. احتمالاً شماخی وقتی که پایتخت شاهان یزیدی شد ، موقتاً به نام یزیدیه تغییر نام داد. (306/918) اما با شماخه، یک مرکز نسبتاً مهم اداری و صنعتی ،این  نام کهن  است که تا امروز باقی مانده است.پس از انقراض شروانشاهان بدست شاه تهماسپ اول صفوی، شروان به عنوان یکی از ایالات ایران درآمد که توسط یک خان ، که اغلب بیگلر بیگی یا امیرالامراء خوانده می شد، اداره می شد. سکنۀ آن چندبار علیه سلسلۀ شیعی مذهب صفوی شورش کرده و به عنوان سنی مذهبان، از سلطان عثمانی استمداد کردند. شروان همراه با دیگر ایالات قفقاز در 1578 بدست عثمانی افتاد و سرانجام سلطان عثمانی، پس از یک سلسله نبرد با نتایج متفاوت، در صلح 1590 آن منطقه را به ایران واگذار کرد. زیر حکومت عثمانی ها شروان به چهارده سَنجَق تقسیم شد. که از شمال غربی تا شکّی و از جنوب شرقی تا باکو یعنی عملاً همه شروانِ قرون میانه را در برمی گرفت.در بند که از زمانهای دور از شروان جداشده بود، حکومتی جداگانه برای خود ایجاد کرد. سلطۀ ایران رسماً تا 1607تجدید و تحکیم نشد. در قرن هفدهم قبه و سالیان به عنوان امارت مستقل به قیطاق که از جنوب مهاجرت کرده بود، داده شد. در 1722، حسینعلی خان قبه، به اطاعت پتر کبیر درآمد و خود را تحت الحمایۀ او قرار داد( خواند). با معاهده صلح 1724 میان روسیه و عثمانی، نواحی ساحلی با باکو( که تازه به اشغال روسها درآمده بود) برای اولین بار از نظر سیاسی از شروان ، که با مرکزیت شماخی در دست ترکهای عثمانی مانده بود، جدا شدند. حتی پس از آنکه هر دو قسمت توسط ایران یکی شدند، این تقسیم به لحاظ اداری،  ادامه یافت.در معاهده 1732 نواحی ساحلی شمال رود کورا( کر) هنوز ( همچنان) در دست روسها ماند و بخشهای دیگر شروان و داغستان بدست عثمانی افتاد. و فقط بعد از آنکه نادرشاه با نیروی نظامی عثمانی را عقب راند( شماخی را در 22 اکتبر 1734باز پس گرفت)، روسها نیز داوطلبانه نواحی ساحلی را به ایران واگذار کردند( عهدنامه گنجه، 10/21 مارس 1735). با مرگ نادرشاه، سلطۀ ایران بر این مناطق مدت زیادی دوام نیاورد وچند امارت نشین( امیر) مستقل برخاستند.(در این زمان شروان فقط به قلمرو خان شماخی اطلاق می شد) که بعدها با سلطۀ روسیه به سه ناحیه اداری( شماخه، گوک چای، و جواد) تقسیم شد. فتحعلیخان قبه ای، ( 1758-1789) توانست علاوه بر شماخه دربند را نیز زیر سلطه بگیردو چنانکه دورن می گوید: « یک شروانشاه واقعی شد». فتح علی خان در اواخر سلطنتش، به این فکر افتاد که همه ایران را زیر سلطه خود آورده و برتخت شاهان ایران جلوس کند. اما وقتی که قاجارها توانستند دوباره ایران را یکپارچه سازند، پسرانِ خان، در توانایی حفظ قدرت خود از دیگرخوانین و امراء قفقاز برتر نبودندو می بایست بین ایران و روسیه یکی را انتخاب می کردند.  ژنرال زوبوف ، که از سوی کاترین دوم مأمور شده بود، به جواد در زیر رود کورا رسیده بود، که امپراتور پل او وسربازانش را بازخواند. ( 1796) مصطفی خانِ شروان، ( شماخه) که قبلاً با زوبوف وارد مذاکره شده بود به اطاعت از روسها که در 1805 دربند و در سال بعد( 1806) باکو را اشغال کردند، گردن نهاده، به ایران متمایل شده و درصدد استمداد از آنها برآمد. با معاهده گلستان ( 12-24 اکتبر 1813) ایران از همه  دعاوی خود نسبت به دربند و قبه و شروان و باکو دست برداشت. معهذا مصطفی خان به روابط سرّی خود با ایران ادامه داد. و این تا پس از 1820 بود که قلمرو او به اشغال روسیه درآمد. خان به ایران گریخت و شماخی ضمیمۀ قلمرو روسیه گشت. مصطفی خان و حسین خان، خانِ پیشینِ باکو تجدید جنگها( جنگ ایران و روس) را غنیمت شمرده و به تلاش ناموفقی جهت تحریک رعایای خودعلیه روسیه پرداختند.بعد از 1840،قلمرو پیشینِ خانِ شروان با قبه و باکو ادغام شده و یک ناحیۀاداری واحد را به وجود آوردند.(ابتدا ایالت کاسپین، از 1846 حکومت شماخه،از  1859و بعد از ویرانی شماخه در اثر یکی از زلزله های متعدد آنجا،حکومت باکو).پایتخت کهن شروان، در نیمۀ قرن نوزدهم پر جمعیت تر از باکو بود. مطابق مجموعۀ جغرافیایی ریتر در سالهای 1864-1865 شماخی حدود21550 تن و باکو 10600 تن سکنه داشت. در دهۀ 1880 که ارتباطات توسعه یافت (ای.ویندنباوم،... تفلیس،1888،ص342-396):باکو45679 شماخه28545)بعد از انقلاب بلشویکیِ 1917و تحولات پس از آن،منطقه قفقاز،شروان کهن و شماخه جزءجموری سوسیالیستی آذربایجان گشت و شماخه( عرض 40درجه و 38 دقیقه و طول 48 درجه و 37 دقیقه شرقی)مرکز یک رایون شد. اکنون(1994)نیز جزو جمهوری مستقل آذربایجان است.آن شهرهمچنان یک مرکز پر رونقِ تولید محصولات کشاورزی و میوه های محلی و صنعت شراب سازی است. بناهای متعدد اسلامی نظیر مساجد و گنبدهایی دارد که از آسیب زلزله های مخصوصش ایمن مانده اند.در 1970 شماخه جمعیت تقریبی 17900 نفر داشت که هنوز هم از طراز (سطح)قرن 19 آن پایینتر است. همچون داغستان در شمال قفقاز، نام کهنِِ ناحیه( شماخه)، به فرشهای پشمی محلیِ شروان ،با پرز بیشتر و بافت خشن تر، داده شده است  .

ترجمه مقاله شروان  از دایرة المعارف اسلام( چاپ جدید) نوشتۀ  بارتولد، باسورث

 ترجمه به فارسی از دکترمحسن رحمتی عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:5  توسط سروش  | 

بسمه تعالی

مدت زیادی بود که به خاطر اشکال در سیستم رایانه ام نتوانستم مطلبی جدید اضافه کنم لذا از این بابت از خوانندگان عزیز  پوزش می طلبم و همچنین به اطلاع خوانندگان و بازدیدکنندگان محترم وبلاگ بوی جوی مولیان می رساند که این جانب از مدتها قبل در تدارک نگارش کتابی دربارۀ تاریخ و جغرافیای تاریخی ملایر هست و اطلاعات جسته و گریخته فراوانی را نیز در این زمینه گردآوری کرده است . دشت ملایر به علل مختلف از جمله  نزدیکی به پایتخت سنتی ایران( همدان) ، علاوه بر اینکه از داشتن نقطۀ شهری بزرگ و وسیع محروم گشته ، در حوادث و رخدادهای سیاسی و اقتصادی گذشته تأثیر و نقشی شگرف داشته است و این در حالی است که همه این نقش به خاطر نداشتن نقطۀ شهری معروف به نام همدان ثبت شده و لذا محقق تاریخ ملایر با ابهام و اغماض عجیبی دچار میشود در عین حال که نقش ملایر در حوادث تاریخی قرون مختلف انکار ناپذیر است ، بدون سند و مدرک واضح و قانع کننده نمی توان آن را به ملایر نسبت داد و از حوادث تاریخ همدان جدا ساخت. و لذا علاوه بر مطالعه متون متعدد تاریخی ، اثار باستانی موجود اعم از آنکه در میراث فرهنگی شناسایی شده و یا هنوز مورد کاوش و بررسی قرار نگرفته باشند ، به عنوان یکی از منابع اساسی محقق در اطلاع و تحلیل تاریخ ملایر است. اما تفرّق و تعدّد این منابع چنان است که کمتر کسی می تواند بر همه انها اطلاع  و اشراف یابد لذا دست یاری طلبی خود را به جانب همه فرهنگ دوستان و دوستداران ملایر دراز کرده و صمیمانه  درخواست می کند تا آنجا که ممکن است این جانب را راهنمایی و یاری دهند. با این نیت و با آرزوی اینکه مردم فرهنگ دوست این جانب را تنها نخواهند گذاشت ، بخشهایی از این مطالب را در وبلاگ گذاشته و منتظر نظر دوستان و یاری آنها خواهم ماند ، تا  با ارائۀ شرح وتوصیفهایی و یا ارسال عکس راجع به مطالب مورد بحث، علاوه بر اصلاح خطاها ،درافزایش غنای مباحث ، این جانب را یاری دهند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:51  توسط سروش  | 

                                     

کتیبه و حجاری بزرگ بیستون  با طول 5/20 متر و عرض 80/7 متر یکی از مفصل ترین و مشهورترین اسناد تاریخی جهان است . شناخت و نگاه مردم به این کتیبه  از زمان ایجاد تا کنون سه دوره بزرگ را پشت سر گذاشته است : دوره نخست در زمان داریوش که متن این کتیبه  دهان به دهان نقل می شده است و اکثر مردم آن را می شناخته اند که ظاهراً مدت زیادی طول نکشید. دوره دوم که از آغاز قرن چهارم ق.م یعنی درست یک قرن بعد از ایجاد کتیبه آغاز  و تا 1840 یعنی قریب دو هزار و دویست سال ادامه دارد. در این دوره شناخت دقیق  از کتیبه بیستون قطع و شناخت کاذب جانشین آن  شده و نویسندگان مختلف با اظهارات غیر واقع و استنباطهای شخصی درباره آن به سخن رانده اند . قدیمی ترین این افراد کتزیاس است که سخنان وی توسط دیودور سیسیلی به ما رسیده است .وی این حجاری را به سمیرامیس پادشاه افسانه ای اشور و نیزه داران او نسبت داده است ایزیدور  خاراکسی جغرافی نویس قرن اول قبل از میلاد نیز از بیستون تحت عنوان باپتنا یاد کرده و کتیبه و حجاری آن را به سمیرامیس نسبت می دهد جغرافیا نویس مسلمان ابن حوقل آن را نقش مکتبخانه ای پنداشته است که معلم جهت تنبیه دانش آموزان تازیانه در دست دارد ژنرال گاردان نیز که در 1794 جهت تعلیم سپاه قاجار به ایران آمده بوددر هنگام عبور از کنار این کتیبه و حجاری آن را پیکره دوازده حواری مسیح پنداشته و تصویر فروهر را به حضرت مسیح نسبت داد  پورتر نیز در سال 1818 حدس زد که این نقش ها پیکره شلمانسار ( پادشاه آشور) و دوتن از سرداران وی و ده سبط بنی اسراییل باشد که به اسارت افتاده اند.اما با همت مردانه گروتفند و .... و درنهایت با مساعی سر هنری راولینسون در 1857راز سر بمهر کتیبه گشوده و دوره سوم آغاز گردید که با تلاش ویلیام جکسون محقق آمریکایی در 1903 و در 1919 تا 1948 جرج کامرون بر این کتیبه مطالعاتی کرده و

نقایص کار راولینسون را رفع ساخته و معلوم گردید که این کتیبه دارای سه نوع خط پارسی باستان و ایلامی و بابلی است تصاویر به داریوش و ، دو سردارش و ده تن از شورشیان است که در آغاز جلوس او به تخت سلطنت عصیان ورزیده اند.   اکنون بیش از 150 سال از این ماجرا می گذرد و از آن زمان تا کنون این کتیبه به عنوان مفصل ترین متن دوره هخامنشی ،همچنان به عنوان یکی از اصلی ترین منابع و اسناد برای مطالعه تاریخ هخامنشی  به حساب می آید.لذا محققان هخامنشی شناس اکثر سخنان خود در باب تاریخ هخامنشیان را بر این کتیبه استوار ساخته اند و بااعتماد کامل بر مندرجات آن آن را اساس و پایه تاریخ هخامنشی قرار داده اند  اما برخی از پژوهشگران با مداقه بر متن کتیبه،برخی نارساییها و احیاناً تناقضات را یافته اند که با استناد به آنها برخی مطالب را درباب تاریخ هخامنشیان گفته اند. از جمله اینها باید به سخن دکتر فقید استاد زرین کوب اشاره کرد که می گوید:«                 

»  اما برخی محققان غرض ورز که همیشه با حقایق مجادله دارند و دوست دارند تا آنچه را که خود می خواهند به دیگران تحمیل و نسبت دهند ، با استناد به پاره ای از این نارساییها سعی در انکار تاریخ هخامنشی و کوچک جلوه دادن این دوره از تاریخ ایران و اهمیت قاطع آن در تاریخ بشر دارند لذا لازم است تا بار دیگرمندرجات آن موردبازبینی قرار گرفته و دوره چهارم یا نگرشی دیگر به کتیبه آغاز گردد.  لذا در این جا برخی از نقایص وتناقضات موجود در متن کتیبه  را طبقه بندی کرده 

«داریوش شاه گوید این است آنچه که به وسیله من کرده شد پس از اینکه شاه شدم کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما او اینجا شاه بود همان کمبوجیه را برادری بود بردی نام هم مادر [و] هم پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت به مردم معلوم نشد که بردی کشته شده. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد مردم نافرمان شدند پس از آن دروغ در کشور بسیار شد هم در پارس ،  هم در ماد ، هم در سایر کشورها . داریوش شاه گوید پس از آن مردی مغ بود گئومات  نام. او از پ ئیشی یا وودا«پی شیاوودا» برخاست کوهی [است] ارکدیش«ارکادری» نام. چ.ن از آنجا برخاست از ماه وی یخن چهارده روز گذشته بود . او به مردم چنان دروغ گفت [که] من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته بسوی او شدند هم پارس هم ماد هم سایر کشورها شاهی را برای خود گرفت از ماه گرم پد 9 روز گذشته بود آنگاه شاهی را برای خود گرفت پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد . داریو ش شاه گوید: نبود مردی نه  پارسی نه مادی نه هیچ کس از تخمه ما که شاهی را از گئومات مغ باز ستاند مردم شدیداً از او می ترسیدند که مبادا  مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته بودند بکشت بدان جهت مردم را می کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم هیچ کس یارای گفتن  چیزی درباره گئومات مغ نداتشت تا من رسیدم پس از آن از اهورامزدا مدد خواستم اهورا مزدا به من یاری ارزانی فرمود از ماه باگادیش 10 روز گذشته بود آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ وآنهایی را که برترین مردان دستیار او بودند کشتم دژی سیک ی وو تیش نام سرزمینی نی سای نام در ماد .آنجا اورا کشتم شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورا مزدا من شاه شدم اهورا مزدا شاهی را به من داد....»از منابع دیگر ، هرودوت ظاهراً به نقل از زوپیر نواده بغابوخش (هم پیمان داریوش در قیام علیه گئومات ) تقریباً همین اطلاعات را تکرار می کند . کتزیاس و برخی منابع متأخّرتر نیز اشاراتی به ماجرای بردیا دارند که مورد استفاده محققان و پژوهشگران است.که با کنار هم گذاشتن این روایات برآیند درست و کاملی از این ماجرا بدست می آورند   یکی از دلایل  تردید دردرستی  روایت مربوط به قتل بردیا و شورش بردیای دروغین  تناقض ونارسایی در جزئیات روایت است. بدین معنی که  مطابق  این روایات در زمان کوروش بردیا به حکومت یکی ازایالات تابعه انتخاب شده بود اما در اینکه حکومت کدام ولایت را داشت ماد، باختر یا ارمنستان؟ همچنین همه از قتل بردیا توسط کمبوجیه خبر می دهند اما در زمان و مکان این واقعه  با هم موافق نیستند و این در حالی است که چنانکه نولدکه بدرستی اشاره می کند در صورتی که بردیا ساتراپ بوده قتل وی مخفی نمی توانست باشد آنهم تاحدی که حتی زن  وی نیز از ماجرا بیخبر مانده باشد و البته  ابهام در زمان و مکان و چگونگی مرگ کمبوجیه خود نیزکمتر از این نیست . مضاف بر آنکه چگونگی افشاء قتل بردیا و یا چگونگی اطلاع گئوماتا از این موضوع نیز جای بحث دارد . علاوه بر این برخی نارساییها در رابطه با راویان این روایت دیده می شود که راه را بر تردید دردرستی آن باز می کند . بدین ترتیب: 1- ذینفع بودن راویان ماجرا (داریوش و زوپیر نواده بغا بوخش) در این واقعه که در نتیجه گفتار آنها را با احتیاط باید پذیرفت2- قرابت منصبی داریوش به کمبوجیه(نیزه داری او) امکان اشراف او بر اخبار را زیاد می سازد و همین امر یعنی  همراهی او با کمبوجیه در زمان قتل او ، امکان جعل این خبر و البته پذیرش دیگر اشراف پارسی را تقویت می کند.3- وجود برخی  تناقض ها در روایت داریوش و کتیبه بیستون. که از جمله می توان به سکوت وی درباره شورش آسیای صغیر و ادعای اطاعت همه ساتراپی ها از وی . در حالیکه شواهدی از شورش آن ایالت در دست است. همچنین او مدعی است که همه ساتراپی ها ئو ایالات نسبت به او مطیع شده وفقط  بعد از مدتی سر به شورش بر می دارند در حالی که با مطالعه اسناد بابلی مشخص است که  شورش بابل تنها چهار روز بعد از قتل بردیای به اصطلاح دروغین آغاز شده واین زمانی است که برای رسیدن خبر مرگ گئوماتا به بابل لازم یوده است پس معلوم است که آنجاهیچگاه مطیع داریوش نشده بود  و داریوش در این زمینه حقیقت را کتمان می کند. 4-  تأکید داریوش بر پرهیز از دروغگویی. که هم با توجه به دروغهای فوق و هم از نظر روانشناسی  خود او را متهم به دروغ نشان می دهد.همچنین سومین محوری که احتمال تردید در درستی روایت مربوط به بردیا را تقویت می کند  ناهماهنگی فضای تاریخی موجود با واقعه  است که از این جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد : مطابق این روایات داریوش جوانی 19 یا حداکثر 28 ساله است که پدر ونیای او گشتاسپ و آرشام هنوز در قید حیات بودند و با توجه به شیوه حکومتی ایران در این زمان مشروعیت داریوش را به عنوان تنها وارث قانونی خاندان هخامنشی (که خودمدعی است) کاهش می دهد و اگر بنا بود جامعه ایرانی برای جانشینی کمبوجیه و بردیا که فرزند نداشتند کسی را برگزیند پدر و نیای وی از وی مستحق تر بودند . مضاف بر اینکه حکومت نداشتن گشتاسپ و آرشام در هیچ یک از بخشهای امپراتوری می تواند گویای رابطه دور خویشاوندی آنها با هخامنشیان باشد بر عکس انچه داریوش مدعی می شود و خود را به زور خانواده اصلی هخامنشی نسبت می دهد. ثانیاً در میان هفت تن از اشرافی که تحت عنوان بزرگان پارس با وی علیه گئوماتا متحد شدند، هیچ نامی از آرشامک و گشتاسپ نیست و جالب اینکه یکی از آنها گئوبرووه (گبریاس) نام  پدر زن داریوش است . همچنین چنانکه منابع گویند وقتی بردیا برتخت نشستو خود را فرزند کوروش خواند  در همه ایالات امپراتوری(حتی پارس) مورد اطاعت قرار گرفت و حتی اقدامات و اصلاحات وی مورد استقبال عمومی قرار گرفت و زمانی که داریوش به بهانه دروغین بودن وی ، او را به قتل رسانده و از تخت کنار زد همه این ایالات (حتی پارس) سر به شورش برداشتند. که ظاهراً آن پذیرش بردیا آن است که وی را واقعاً وارث قانونی کوروش می دانستند و مخالفت با داریوش نیز به خاطر آن است که حکومت وی را پایان حکومت هخامنشی تصور کرده و او را غاصب حکومت مشروع و متبوع هخامنشی می دانستند. علاوه بر این از زمان شورش بردیا تا به تخت نشستن او  و ادعای سلطنت هخامنشی یک فاصله سه ماهه دیده می شود. پژوهشگران این امر را گویای عدم علاقه او به قیام علیه برادر خود(کمبوجیه) می دانند اما ظاهراًا اشراف پارسی  که از بد رفتاری کمبوجیه با آنها ناخرسند بودند او را به این کار وادار کرده اند.بدین ترتیب با توجه به نکات فوق درستی مندرجات کتیبه بیستون و اعتماد کامل به وی همچون یک سند دقیق تاریخی  مورد تردید قرار می گیرد و محتمل می نماید که بردیا واقعی بوده و داریوش و همدستانش با توطئه علیه کمبوجیه و انتساب وی به بدرفتاری و دیوانگی  او را به قتل رسانده و سپس با جعل داستان مربوط به قتل بردیا زمینه را برای تغییر سلطنت به خانواده خود فراهم ساختند . با این وصف عده ای به دنبال بی اعتبار کردن و یا وارد کردن تردید در همه موارد تاریخ هخامنشی شده اند امادر پاسخ باید گفت امروزه می باید دوره چهارم در نگاه به کتیبه بیستون باید اغاز شودو اساس این نگاه را باید براین قرار داد که از کتیبه بیستون به اندازه خودش انتظار داشت اگر توجه داشته باشیم که این کتیبه  به منظور تاریخ نگاری نوشته نشده است که انتظار درستگویی و حقیقت نمایی از آن داشته باشیم ضمن اینکه حتی کتابهای تاریخی درباری یا حاکم فرموده نیز از قلب حقایق مصون نیستند. هنوز یاد و خاطره اقدام و توصیف اعتمادالسلطنه و محمد تقی خان سپهر در وارونه جلوه دادن علت مرگ امیر کبیر فراموش نشده است پس هدف داریوش نه تاریخ نگاری بلکه ارائه یک بیانیه سیاسی و تبلیغاتی برای معاصران خود است و چنانکه مستبدان و خودکامگان تاریخ در این بیانیه ها عمل می کنند او نیز سعی دارد خود را مؤیّد به فضل الهی (اهورامزدا)دانسته و با نادیده انگاشتن برخی مشکلات و نارساییهای اجتماعی و سیاسی،و تأکید بر برخی پیروزیها ، مردم تحت فرمان خود را خوشبخت معرفی کرده ودوره خود را بهترین اعصار و دوره ها بداند از طرف دیگر سبک گفتار او که از کتیبه های سلاطین آشور به شدت تأثیر پذیرفته است ، وی را وادار ساخته تا برای ارعاب و تهدید مردم از عواقب شورش ، به بزرگ نمایی فتوحات و حجاری نقش شورشیان به شکل خفت بار  بپردازد . همچنین محلی را که برای آن تعیین می کند محل عبور کاروانهای متعدد تجاری و نگارش آن به سه زبان پر متکلم آن روز نیز مؤید این امر است مؤید دیگر این ماجرا همچنین فراموشی متن کتیبه توسط اخلاف داریوش است یعنی کتیبه در زمان خود وی کاربرد داشته  است.با این ملاحظه و نگاه است که می توان از کتیبه انتظار کمتر داشته و و با تردید در مندرحات آن نمی توان و نبایداز مطالعه در تاریخ هخامنشیان مأیوس گشت. چنانکه در دیگر ادوار تاریخ ایران هم چنین است./  

برگرفته از مقاله دکتر محسن رحمتی عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 21:19  توسط سروش  | 

                                                            

یکی از مقتدرترین خاندانهای حکومتگر ایران در قرن ششم حکومت غوریان بود که نام آن مأخوذ از نام مسقط الرأس بانیان این سلسله است. علیرغم برخی ادّعاهای غیر معقول در خصوص غیر ایرانی بودن ریشه نژادی این خاندان حکومتگر[i]،توجّه به موقعیت و ویژگیهای جغرافیایی مسقط الرأس آنان و ترکیب نژادی و جمعیتی ساکنان  آن قبل از اقتدار این سلسله، در ایرانی بودن آنان تردیدی باقی نمی گذارد . چراکه ساکنان دیرین این منطقه همچون سایر مناطق همجوار،از هند و ایرانیانی بودند که در سایه صعوبت راههای این منطقه از ورود بیگانگان بدانجا و اختلاط نژادی با آنها مصون مانده بودند. پس از غلبه اعراب مسلمان بر ایران نیز این موقعیت ویژه جغرافیایی و سیاسی تا اواسط قرن چهارم مانع نفوذکامل اسلام و اعراب بدانجاشده ودر نتیجه باعث جدایی سرنوشت این منطقه از سایر مناطق همجوار خود در خراسان گردید.همین امر و تداوم سنن کهن سیاسی و فرهنگی [ii]موجب شد تا پس از فتح آن منطقه و ورود اسلام ، باز هم بتواند بافت و هویت سیاسی و اجتماعی مستقلّ خود را حفظ کند. امّا طی تحوّلاتی عمیق که در طول یک ونیم قرن( از اواسط قرن چهارم تا اوایل قرن ششم)در این سرزمین رخ داد ،آنجا جزیی از امپراتوری اسلامی گشت. در این تحوّلات که جزئیات آن به کلّی بر ما ناشناخته است ،زیرساختها و زمینه های تکوین تکوین دولتمند غور گذاشته شد که با تصرّف بخش عظیمی از اراضی شرقی عالم اسلامی به یکی از بزرگترین دولتهای مسلمان در اواخرقرن ششم مبدّل گشتند. اگرچه تا کنون پژوهشها و تحقیقات متعدّدی درباره غوریان نوشته شده ،[iii] امّا عموماً به دوران عظمت و اقتدار آنها نظر داشته و کمتر به شناخت زمینه های تکوین آن دولت پرداخته اند.هدف مقاله حاضر،به رغم فقر شدید اطّلاعات و قلّت منابع، تلاش برای روشن ساختن و تبیین این زمینه ها، عوامل و شرایط قدرت یابی غوریان، است و آن را باید به عنوان فتح بابی در این راه تلقی کرد.

غور یا غورستان بر ناحیه کوهستانی وسیعی اطلاق می شد که میان هرات و غزنین واقع بوده. حدّ شمالی این ناحیه را منطقه گوزگانان و تخارستان تشکیل می داد و مرز شرقی و جنوب شرقی آن تا غزنین و کابل امتداد داشت. جنوب وجنوب غربی آن نیز به ناحیه بست و زمین داور و از غرب نیز به هرات محدود می شد. در واقع عبارت بود از درّه های کوهستانی که امروزه به نام کوههای بابا وسفیدکوه معروف هستند و کوههای خراسان را به سلسله جبال هندوکوش و فلات پامیر پیوند می دهند. سرچشمه رودهای مرغاب ،هریرود و هیرمند در این منطقه کوهستانی قرار داشت. بخش غربی این منطقه کوهستانی ، غرجستان خوانده می شد. رود مرو که از این بخش سرچشمه می گرفت ، مرز غور و گوزگانان را تشکیل می داد.[iv] امّا بخش شرقی این منطقه کوهستانی که اختصاصاً به نام غور شهرت داشت،از درّه های کوهستانی صعب العبور تشکیل می گردید که در عصر باستان با مناطق مجاور شمال و شمال شرقی خود یعنی بامیان وغزنین ، به لحاظ فرهنگی پیوستگی شدیدی داشت و ظاهراً تحت سیطره و نفوذ فرهنگ و مذهب بودایی بود. علاوه بر آنکه نظام مطلوب سیاسی در نزد آریاهای شرق ایران، ملوک الطوایفی بود، پراکندگی و جدایی درّه های این منطقه به تشتّت سیاسی آن ناحیه دامن می زد. چنانکه تقریباً در هر شهر ،روستاو یا قلعه ای از آنجا، اعضاء مختلف و متعدّد یک یا چندین خاندان حکومت می کردند.[v] نحوه ارتباط میان این ملوک طوایف  با حکمرانان کوشانی و هپتالی ، به درستی دانسته نیست. امّا هرچه بود در هنگام فتوحات مسلمانان ، سلسله ای از بقایای هپتالیان به نام زنبیلها در منطقه کابل و غزنین حکومت می کردند که غور را نیز تحت فرمان داشتند. اگر چه کیفیت روابط زنبیلها با حکمرانان قلاع و قراء غور روشن نیست، اما آنها به پشتوانه درّه های صعب العبور غور توانستند قریب به دو قرن در برابر فتوحات اسلامی پایداری کنند.[vi] بدین ترتیب موقعیت کوهستانی غور علاوه بر تأثیر بر شکل خاصّ سیاسی منطقه به حفظ سنن کهن و خاندانهای حکومتگر سنّتی کمک کرد. از نواحی و قلاع پراکنده و معتبر این منطقه، قلعه آهنگران، استیه، مندیش، والشستان، خشت(چشت)، سنگه، وجیرستان،ورسار، مادین و کشی را می توان نام برد. امّا با پیشروی اسلام در دوره صفّاریان و سامانیان ، سلسله زنبیلها برافتاده و مناطق جنوبی غور یعنی بست و زمین داور تا غزنین و کابل و از طرف شمال نیز گوزگانان،بلخ،بامیان و تخارستان به دست مسلمانان افتاد.[vii]  در نتیجه ناحیه غور، به عنوان  آخرین سنگر بودایی ، همچون جزیره ای کافر نشین در میان دریای اسلام باقی ماند که به پشتوانه موقعیت مستحکم طبیعی  خود در مقابل تهاجم بی امان غازیان مسلمان مقاومت کرد. از آنجا که تقریباً ساده ترین راه نفوذ به درون قلمرو غوریان ، درّه رود هیرمند بود، عدّه زیادی از غازیان مسلمان در شهرهای این منطقه یعنی بست و زمین داور، مستقرّ گردیدند تا علاوه بر دفع تعرّضات کوه نشینان غور به قلمرو اسلامی ، برای صدور اسلام به آن منطقه تلاش کنند. این شرایط که تاپایان قرن چهارم تداوم یافت، مانع از توجّه نویسندگان مسلمان به آن منطقه گردید. لذا در منابع تاریخی و جغرافیایی اسلامی که تا این زمان نوشته شده و به شرح و توصیف جغرافیا ، مکانها و وقایع تاریخی بلاد اسلام پرداخته اند، درباره غور تقریباً ساکت هستند و از قلاع و بقاع آن دیار هیچ ذکری نکرده اند. حدّ اکثر انکه در شرح هرات ، بست و زمین داور به وجود رباطهایی برای مبارزه غازیان مسلمان با کفّار غور اشاره کرده اند.[viii] بر این اساس اطّلاعات ما درباره غور پیش از قرن چهارم فوق العاده ناچیز است. امّا پس از آنکه در قرن چهارم ، با مساعی سامانیان و غزنویان ، اسلام به درون غور راه یافته و آنجا جزیی از سرزمینهای اسلامی گشت ، در منابع اطّلاعات بیشتری راجع به آنها انعکاس یافته است.[ix] متأسّفانه اکثر منابع و مآخذی که با شرح و تفصیل دقیق به توصیف حوادث غور اختصاص یافته بودند نظیر تاریخ ابوالهیصم نابی و بحرالانساب منظوم مبارکشاه مرورودی،از میان رفته و دانش ما نسبت به غوریان مبتنی بر منابع متأخّر تری چون طبقات ناصری منهاج سراج جوزجانی و یا روضات الجنّات  معین الدین اسفزاری می باشد که در ثبت و ضبط حوادث مربوط به قرن چهارم و پنجم غور دقّت لازم را نداشته و علاوه بر عدم ذکر تاریخ وقایع ، جهت تشخیص تقدّم و تأخّر آنها، برخی از شایعات و داستانهای نامعقول را نیزدر آثار خود ثبت کرده اند.[x] از این رهگذر تاریخ غور پیش از نیمه قرن ششم در هاله ای از ابهام قرارگرفته و به درستی نمی توان علل و ماهیت تحوّلات آن سامان که به ظهور و اقتدار دولت غوری در نیمه قرن ششم انجامید، را شناسایی و تبیین کرد.اگر چه جوزجانی ، نخستین زمان نفوذ اسلام  در غوررا به زمان حضرت علی(ع) نسبت می دهد[xi]، امّا تردید خود وی در درستیِ خبرو همچنین سکوت منابع متقدّم نظیر طبری، بلاذری و ابن اعثم در این باره ، محقّق را در پذیرش این روایت به تردید وا می دارد. بلاذری و یعقوبی نیز اطاعتِ ماهویه(ماهوی)سوری، مرزبان مرو نسبت به حضرت علی(ع) را نوشته اند[xii]. برخی پژوهشگران با استناد به این روایات ، اعتماد به سخن جوزجانی و همچنین شباهت اسمی هردو حکمران ، میان آنها پیوند برقرار کرده و هردو حاکم را از یک خاندان دانسته و اسلام آنها را به یک زمان منسوب داشته اند[xiii]. امّا راقم سطور می پندارد که عنوان سوری در نام مرزبان مرو ناظر بر نام خانوادگی او باشد که یحتمل تصحیفی از سورن است و با نام سوری در نزد حکّام غور که معمولاً نام شخصی برخی از حکّام آن سلسله بوده ، تفاوت بنیادی دارد به ویژه که نام حکمران غوری که به حضرت علی(ع) پیوست را بهرامشاه یا شنسب نوشته اند و ربط مستقیمی با سوری(سورن) ندارد. مطهّر بن طاهر مقدسی نیزنخستین وقایع مربوط به فتح غور را به حکم بن عمرو غفاری ، در زمان خلافت معاویه(حک:60-41)نسبت می دهد[xiv]. به هرحال معلوم است که در طول قرن اوّل هجری اسلام در برخی از قسمتهای غورو درمیان برخی از خاندانهای حکومتگر آن، طرفدارانی یافته و این جماعت نوکیش مانند سایر اشراف  ایرانی ، در قیام عباسیان علیه امویان شرکت جسته و پس از آن نیز با ملازمت و همراهی با خلفای عباسی در صدد حفظ و گسترش قدرت بوده اند[xv]، امّا به طور قطعی بخش اعظم غور هنوز به دین یا ادیان سابق خود وفادار بودندو در نتیجه تا اوایل قرن چهارم، هنوز غور یکی از مهمترین ثغور اسلامی به شمار می رفت.  درنیمه اوّل قرن چهارم، نیز امیران سامانی ، سرداران و امیران تحت فرمان خود را برای مقابله با تعرّضات غوریان و فتح آن سامان گسیل داشتند ، که چندان قرین موفّقیّت نبود.[xvi] ا مّا در این میان به نظر می رسد برخی از حکّام غور به اسلام گرایش پیدا کرده و یا تعدادی از مسلمین توانستند در آن منطقه به قدرت دست یابند.در نتیجه از نیمه قرن چهارم به بعد اسلام به آن منطقه راه یافته و از آن پس در منابع اسلامی به غور اشاراتی کرده اند.[xvii] چگونگی روند و نحوه گسترش و عمومیت یافتن  اسلام در سرزمین غور روشن نیست. فقط می توان گفت که ظاهراً در اثر تعامل دیر پای فرهنگی میان کوهپایه نشینان غور با مسلمانان مجاورو همچنین استقرار دستجات مسلمان در دامنه کوهستانهای آن منطقه و فعّالیّت امیران سامانی جهت گسترش اسلام در غور،به تدریج آشنایی اهل غور با تعالیم اسلامی و تمایل آنها به اسلام را فزونی بخشیده است. مؤلّف حدودالعالم ، در اواخر قرن چهارم از امیری موسوم به غورشاه نام می برد که به امیران فریغونی گوزگانان خراج می پرداخته است،امّا راجع به هویت او هیچ مطلبی ذکر نمی کند.[xviii] در آستانه ورود به قرن پنجم ، متعاقب سقوط سامانیان و روی کار آمدن قراخانیان و غزنویان ، که با اعتراض های مکرّر آشکار و نهانِ اشراف و اعیان ایرانی روبرو گردید، تشتّت سیاسی شرق ایران را  فرا گرفت. در این زمان خاندان مسلمان سوری که یکی از چندین خاندان حکومتگر غور بود ، نیز فرصت را غنیمت شمرده و از پرداخت خراج موسمی که هرساله به دربار بخارا یا نیشابور ارسال می داشت، سر باز زد.[xix]محتمل است که علّت این اقدام همان چیزی باشد که دیگر اشراف ایرانی را نظیر امیران صفّاری سیستان ، امیران فریغونی گوزگانان ، شاران غرجستان و یا دهقانان خراسان را به مقابله با غزنویان واداشت.[xx] لازم به ذکر است که منابع غزنوی از حاکم غور با نام ابن سوری یاد کرده وظاهراً به منظور تبرئه ساحت سلطان محمود از جدال با مسلمانان، وی را کافر می دانند، امّا منابع غوری،علاوه بر ذکر اسلام اجداد این حکمران، نام وی را محمّد بن سوری نوشته اند که آشکارا مسلمان بودن وی را نیز نشان می دهد. سلطان محمود(حک،421- 387)که با شدّت عمل و تحت عناوین مختلف همچون مبارزه با قرمطیان ، همه مخالفان قدرت خود و به ویژه اشزاف خراسان را سرکوب کرده بود، در سال 401نیز ظاهراً با استناد به کافر بودن ساکنان غور و با استفاده از اختلاف میان اعضای خاندان حاکمه ، به عنوان غزا به آنجا تاخت و با لطایف الحیل بر محمّد بن سوری و فرزندش شیث دست یافت و اورا در حبس نگه داشت، تا با خوردن زهر خود را هلاک کرد. مورّخان دربارِ سلطان ، عظمت این فتح را ستوده و با تکیه بر کفر غوریان ، بار مذهبی به آن داده اند.[xxi]

خاندان سوری که مقدّر شده بود ، روزی وارث حکومت سلطان محمود شوند ، بااین عملیات از بین نرفت و سلطان غزنوی که به یاری و حمایت فرزند دیگر محمّد بن سوری ، به نام ابوعلی بر غور غالب آمده بود، او را به جای پدر به حکومت گماشت. از آن پس سرزمین غور زیر نظر چندین حاکم یا خاندان حکومتی قرار گرفت که از قرار معلوم جز ابوعلی ، هیچ کدام از آنها از سلطان محمود اطاعت نمی کردند. فتح کامل غور و تابعیت حکّام آن ناحیه نسبت به سلاطین غزنوی، فقط با همّت ، تلاش و لشکرکشیهای سلطان مسعود غزنوی(حک،431-421 )، در 411، زمانی که از طرف پدر حکومت هرات را بر عهده داشت، انجام گرفت و محقق گردید. [xxii] با این لشکرکشیها ،  همه قسمتهای سرزمین غور جزء دارالاسلام شده و از آن به بعد در منابع ، روشنی بیشتری برحوادث داخلی آن افکنده می شود. با پیشروی سلجوقیان و عقب رانده شدن سلاطین غزنوی از خراسان،  از431به بعد، سرزمین غور نیز از سه طرف یعنی از سوی مرو، هرات و بلخ در محاصره قرار گرفت. پیشروی سلجوقیان در هرات بخشی از مناطق غربی غور را زیر سلطه آنها قرار داد ، امّا بخش اعظم غور که در جانب مشرق واقع بود ، وابسته به دربار غزنه باقی ماند و به عنوان یک ایالت مرزی در برابر حمله سلجوقیان مقاومت ورزید.[xxiii] این وضعیت تا پایان سلطنت ملکشاه (حک،485-465)ادامه داشت. مطابق گفته منابع از مهمّترین حکّام در بخش غزنوی غور ، اعضای خاندان سوری بودند که اگر چه از سلاطین غزنوی اطاعت می کردند، امّا موقعیت ِمستحکمِ قلمرو ،آنها را عملاً به حکومتی مستقلّ و مقتدر ، مبدّل ساخته بود . حکمران ِ غور ، عباس بن شیث به ترمیم قلعه ها و تحکیم حصارهای غور مشغول شد . امّا رقابت خانوادگی مانع از تحقّق اهداف وی گردید . طبق گزارشات واصله در این زمان یک جنگ خانوادگی میان خانواده سلطنتی غور برقرار بود و ظاهراً درنتیجه همین امر بود که در زمان حمله سلاجقه ، نتوانستند اقدامی علیه دولت غزنوی انجام دهند. به هر حال با مداخله سلطان ابراهیم غزنوی(حک:492-451)این ماجرا به پایان رسید و عباس بن شیث ، فرزندش محمّد بن عباس و اندکی بعد یکی دیگر از اعضاء همین خاندان با نام حسن بر تخت نشست.[xxiv] ظاهراً اهمّیّت روز افزون غور در تحکیم مرزهای دولت غزنه موجب اعطاء لقب قطب الدین به او گردید، تا نخستین حکمران غوری باشد که  صاحب لقب شده است . تحکیم قلاع و استحکامات غور درزمان سلطان ابراهیم به خوبی نشان از تحوّل دولت و میل آنها به افزایش قدرت است، امّا در زمان این سلطان حرکتی از آنها بروز نکرد. ولی با مرگ تقریباً همزمان سلاطین غزنوی و سلجوقی، ابراهیم و ملکشاه، در اواخر قرن پنجم و آشوبهای سیاسی متعاقب آن و خلأ قدرت در خراسان ، فرصت مناسبی برای توسعه طلبی دولت غور بدست آمد. دراین دوره که با روی کار آمدن ابوالسلاطین عزّالدّین حسین در 493 مشخّص و ممتاز است ، تحوّلی عظیم در حکومت غور به وجود آمد که ماهیت وجزئیات آن بر ما پوشیده است. محتمل است که او با استفاده از آشفتگی سیاسی دولت سلجوقی و تصرّف بخشهای غربی غور ، آن سرزمین را مجدّداً وحدت بخشیده واقتدار خود را باز یافته باشد.[xxv] امّا با آرامش اوضاع خراسان و استقرار قدرتمندانه سلطان سنجرسلجوقی(حک:552-490) ، در آن سامان، کاملاً بدیهی و طبیعی می نمود که این اقدام عزّالدین حسین را بی پاسخ نخواهد گذارد و نخستین برخورد میان دو دولت به وجود خواهد آمد. سنجر با سرکوبی عاصیان خوارزم، امیر داد حبشی بن آلتونتاق و دیگر مخالفانِ تمامیتِ قلمرو سلجوقی در بخش شرقی آن دولت، علاوه بر حفظ متصرّفات دیرینِ سلجوقی ، زمینه را برای گسترش آن در سمت غزنه و ماوراء النهر آماده کرد و در ادامه ، برای احیاء قدرت سلجوقی و استرداد اراضی از دست رفته ، غور را مورد حمله قرار داد تا فتنه ی برانگیخته ی عزّالدّین حسین را در نطفه خفه کند. از آنسو نیز،عزّالدّین حسین سرمست از پیروزیهای اخیر، خودرا برای شکست نهایی سپاه سلجوقی آماده کرد، امّا در رویارویی دو لشکر در 501،  عزّالدّین حسین به شدّت شکست خورده و به اسارت درآمد. او با شفاعت امام احمد غزالی از مرگ نجات یافت و در آشپزخانه سلطان سنجر به بیگاری گرفته شد، ولی پس از دو سال سنجر اورا به حکومت غور باز گرداند. او از این پس تا پایان حکومت، به اطاعت از سنجر پرداخت و هرسال مبالغ قابل توجّهی «از جنس سلاح ، چنانچه جوشن و زره و خود ، آنچه معهودومعیّن گشته بود»و همچنین تعدادی از سگان مشهور غور را به عنوان خراج به دربار او ارسال می داشت.[xxvi] بدین ترتیب از این پس دولت نوپای غور از دولت غزنه جدا شده و به عنوان یکی از دولتهای نیمه مستقلّ تابع سلجوقیان به ریاست سنجردرآمد که نشانه تابعیت آن ، پرداخت مقادیر مقرره خراج و ارسال سپاه در هنگام ضرورت به دربار سلطان بود. متأسّفانه از این زمان تا چهل سال بعد ، تحوّلات درونی سرزمین غور و جزئیات روابط آنها با سنجر به طور کامل مسکوت مانده و منابع مربوطه به هیچ وجه در این باره مطلبی ذکر نمی کنند. جز آنکه از نوشته های ابن اثیر در شرح جنگ قطوان( 536) ، استنباط می شود که سپاهی  از دربار غور نیز در رکاب سنجر به این پیکار اعزام شده بودند.[xxvii]و همچنین از جزئیات اخباری که درباره مرگ عزّالدین حسین و حکومت جانشینانش گفته اند، برمی آیدکه ظاهراً با موافقت سنجر موفّق شده بود که منطقه بامیان را نیززیرفرمان بگیرد.[xxviii]با مرگ عزّالدین حسین در زمانی نامعلوم ، حکومت غور و مضافات آن به دست فرزندان متعدّد وی افتاد که هریک از آنها،متناسب با مقتضیات، بر قسمتی از قلمرو پدر به حکومت رسیده و یکی پس از دیگری به ریاست خاندان رسیدند.  دولت غور هنوز ماهیت قبیله ای و خانوادگی خود را حفظ کرده بود. با مرگ عزّالدین حسین ، ریاست خاندان به فرزندش سیف الدین سوری رسید که در قلعه استیه، پایتخت پدر مستقرّ گردیدو قلمرو پدر را به این شرح میان برادران خود قسمت کرد : قطب الدین محمّد معروف به ملک الجبال به حکومت ورسار( ورشار یا  ورشاد)، جایی که بعدها قلعه و شهر فیروز کوه بنا گردید، منصوب شد. ناصرالدین محمد در مادین،علاءالدین حسین در وجیرستان، بهاء الدین سام در سنگه،کرسی ولایت مندیش، و فخرالدین مسعود در منطقه کشی ، در بخش علیای هریرود، صاحب حکومت شدند.[xxix]در این زمان که جنگ قطوان با شکست سنگین سنجر به پایان رسیده بود ، موج استقلال طلبی در اطراف قلمرو سنجر بالا گرفت و هریک از سران، سرداران و حکمرانان نیمه مستقلّ تحت فرمان وی به داعیه تشکیل حکومت برخاستند. دربار غور نیز از این تموّج برکنار نماندو حکّام غور به رغم سنجر و کارگزاران وی در بلخ ، با ایلات بدوی اغوز ، که در تخارستان و ختلان ساکن بودند ، بنای مراوده گذاشتند.[xxx]امّا ماجرای دیگری توجّه آنها به سوی غزنه و غزنویان سوق داد . تفصیل مطلب آنکه قطب الدین ملک الجبال با برادران خود اختلاف نظر پیدا کرد ه و به دربار بهرامشاه غزنوی( حک:547-511) رفت. بهرامشاه نیز وی را پذیرا شد و گویا حتّی خواهر خود را به ازدواج وی در آورد[xxxi]، امّا با سعایت اطرافیان مبنی بر قصد او در توطئه علیه سلطان غزنوی، به او بد گمان شده ، وی را به قتل رساند. با رسیدن خبرقتل او  به غور، سیف الدین سوری و دیگر برادران او را حسّ انتقامجویی به جوش آمده ، به طلب خون وی برخاسته و با دربار غزنه دشمنی آغاز کردند.[xxxii]سیف الدین سوری در 543، با لشکریان خود به سوی غزنه به حرکت درآمد، مقاومت بهرامشاه را در هم شکسته ، اورا به هند گریزاند و در نتیجه غزنین را به آسانی تحت تصرّف گرفت. او  سرزمین غور را به برادرش بهاءالدین سام سپرد و خود به عنوان نخستین فرد از دودمان غور  در غزنین به تخت سلطنت نشست. این عمل یعنی از میان بردن یکی از دولتهای تابع سنجر همچون دولت غزنوی ، بدون کسب اجازه و هماهنگی با وی و استعمال عنوان سلطان به معنای عصیان علنی علیه سنجر محسوب می شد. سلطانِ جدید(یعنی سیف الدین) با تحکیم قدرت خود در غزنه به سپاهیان آنجا اعتماد نموده و سپاهِ وفادارِ غوریِ خود را به غور باز فرستاد. فرارسیدن زمستان و دشواری ارتباط او با غور ، به بهرامشاه فرصت داد تا با حمله به غزنین و وارد آوردن شکست بر او ، در544، تاج و تخت از دست رفته را باز یابد. سران و ارکان غزنه نیز که در ظاهر سوری را همراهی می کردند، در نهان با بهرامشاه ساخته و سیف الدین سوری را تنها گذاشتند. پس بهرامشاه سوری را به اسارت گرفته ، بر شتر سوار نموده و گرد شهر غزنین چرخاند، تا مردم غزنه زباله بر سر او می ریختند. سپس او را به قتل رساند. [xxxiii] او برای اعلام فتح خود و توفیق در بازیابی تاج و تخت ، سر سوری را به دربار سنجر ، که در این زمان به ری رفته و با سلطان مسعود سلجوقی ملاقات می کرد، ارسال داشت. قصیده غرّایی که فریدِ کاتبِ شاعر، در دربار سنجر ، در این باره قرائت نمود به خوبی مبیّن ناخشنودی سنجر از غلبه سوری بر غزنه و خرسندی او از تجدید قدرت بهرامشاه می باشد.[xxxiv]امّا مرگ سیف الدین سوری باعث تهییج و تحریک دشمنی برادران او با بهرامشاه و حامی وی( سنجر) گردید وخشم و نفرت ناشی از این امر بیم آنها از دشمنی با سنجر را زایل کرد. بهاءالدین سام که به نیابت از سوری در در غور حکومت و ریاست می کرد، برای گرفتن انتقام وی با سپاهی مجهّز به سوی غزنه حرکت کرد، امّا در میانه راه و پیش از گرفتن انتقام خون برادر، گرگ اجل وی را در ربود.[xxxv]برادر دیگر ، علاءالدین حسین ، که در وجیرستان حکومت می کرد، به اتمام کار ناتمام وی همّت گماشته و با سپاهی آماده به غزنین تاخت و درمقابل پیغام نصیحت آمیز بهرامشاه پاسخ داد که برای گرفتن انتقام خون برادران خود آمده و گریزی از مبارزه نیست.او که وجودش را سراسراحساس خشم و انتقامجویی گرفته بود، بالاخره در سه جنگ پیاپی در 546 بهرامشاه را شکست داده ، به هند فراری داد و فرزند او دولتشاه را در میدان جنگ به قتل رساند. پس از آن با غلبه بر غزنه و قتل عدّه زیادی از حامیان و طرفداران بهرامشاه، آتش زدن غزنه و ویرا کردن قبور سلاطین غزنوی انتقام خود را گرفته و بعد از یک هفته عزاداری وبرگزاری مراسه ختم قرآن برای برادران خود، بقایای اهل غزنه را مورد عفو قرار داد این انتقامجویی سخت از رفتار بهرامشاه باعث شد تا وی را جهانسوز لقب دادند.[xxxvi]عقب راندن بهرامشاه و تصرّف غزنه  به رغم ناخشنودی کامل سنجر ، دامنه اقتدار علاءالدین حسین را به شدّت گسترش داده و دولت اورا در آستانه یک یک پیروزی و موفقیت بزرگ و تبدیل به یک امپراتوری بزرگ قرار داد. او که سرمست از این پیروزی به فکر گسترش قدرت خود افتاده بود ، نخست ارسال خراج رسمی و هدایای مرسوم به دربار سنجر را قطع کرد. . سپس با استعمال لقب سلطان معظّم و استفاده از چتر سلطنتی ،عملاً به رقابت با سلطان سلجوقی که این اعمال مختصِ او بود ، برخاست و نوبت زدن رابه نام و برای خود معمول داشت.[xxxvii]او همچنین بر جدالها و منازعات خانوادگی که که تا این زمان به عنوان پاشنه آشیل خاندان غوری و مهمّترین مانع قدرت گرفتن این سلسله بود، غالب آمد.[xxxviii]در این زمان جمعی از غلامان و سرداران سنجری از جمله علی چتری و همراهان او که انتظاراختیارات بیشتری داشتند ، در رقابت با با دیگر سران و سرداران سلجوقی خود را به این کانون جدید قدرت نزدیک ساختند.[xxxix] اهالی هرات نیز که از تطاول سپاهیان سبجوقی به ستوه آمده بودند با دعوت از علاء الدین حسین در 545 و سپردن شهر به وی باعث تقویت قدرت و همچنین عزم او برای توسعه حکومت گردیدند.[xl] اگر چه او با تصرّف غزنه خود را برای نبرد با سنجر آماده کرده بود ، امّا سلطه او بر هرات وقوع این جدال را  سریعتر وقطعی تر ساخت. پس علاءالدین حسین به منظور اشتغال فکر سلطان سنجر به بلخ و ممانعت از توجّه او به هرات و هم برای نزدیکی قلمرو خود به ایلات اغوز و بهره مندی از نیروی آنها  صفحات شمالی قلمرو خود ، که تحت فرمان امیر قماج، حکمران سلجوقی بلخ بود، را مورد حمله قرار داده و بر آن شهر مستولی گردید. [xli] سلطان سنجر که اقدامات او را تاکنون تحمّل کرده و واکنشی نشان نداده بود ، در اوایل 547 آماده سرکوبی او و متّحدانش گردید . دو سپاه در ماه ربیع الا وّل در دشت سه گوشه ناب در اطراف هرات درگیر شدند. علیرغم پایمردی غوریان و گریختگان سپاه سلجوقی به قیادت علی چتری ، سلطان سنجر با استفاده از تها ون ایلات اغوز و سواران خلج ، آنها را در هم کوبید و با ارسال فتح نامه به اطراف خبر این پیروزی را منتشر کرد.[xlii]علاءالدین حسین گرفتار شده و مدّتی را در اسارت به سربرد. برخی منابع مدِت اسارت او را طولانی ذکر کرده اند ، امّا توجّه به حوادث بعدی نشان می دهد که طول این زمان از چند ماه نمی تواند بیشتر بوده باشد. شکست و اسارت علاءالدین حسین،احیاء سلطه عالیه سلجوقیان بر مناطق شرقی ، تجدید حکومت غزنه وانهدام حکومت غور را معنی می داد. امّا سلطان سنجر که از تحرکات ایلات اغوز اندیشناک شده بود و انهدام حکومت غور را نمی خواست ، پیش از آغاز نبرد نکبت بار خود با اغوزها ، علاءالدین حسین را آزاد ساخته ، به حکومت غور باز پس فرستاد. اگر بتوان سخن جوزجانی را پذیرفت او همچنین بخشی از خزاین و اموال خود را به رسم امانت به او سپرد تا در صورت غلبه اغوزها محفوظ بماند.[xliii]سران و بزرگان غور که در مدّت اسارت علاءالدین حسین، ملک ناصرالدین حسین بن محمّد مادینی را به امارت برداشته بودند با آمدن علاءالدین به اطاعت او گردن نهادند و دولت غوری که تا مرز نابودی پیش رفته بود مجدّداً احیاء شده، طراوت خود را باز یافت. خلأ قدرت وحشتنا کی که بلا فاصله خراسان را فرا گرفت عرصه را برای اقتدار هرچه بیشتر دولت غور آماده ساخت. چرا که سلطان سنجر با فرجامی عبرت آموز مواجه ودر طی دو جنگ پیاپی در اواخر 547 و اوایل 548 مغلوب اغوزها شده و بعد از فرار به مرو با همسرش ترکان خاتون به اسارت آنها درآمدند، که تا سه سال بعد تداوم یافت. در این مدت ایلات اغوز با تظاهربه پیروی از سنجر و قرائت خطبه به نام وی خراسان را به باد قتل و غارت گرفتند. [xliv]سنجر فقط بعد از مرگ ترکان خاتون توانست در رمضان 551 با یاری برخی امیران و سرداران از میان اغوزها بگریزد امّا اندک زمانی بعد از ورود به مرو شاهجان در ربیع الاوّل 552 در گذشت و با مرگ او سلجوقیان خراسان منقرض و خلأ قدرت خراسان را فرا گرفت.[xlv] از طرف دیگر با مرگ بهرامشاه در 547 و ناتوانی فرزند و جانشین اتو ، خسرو شاه، عرصه ملک غزنه نیز برای توسعه طلبی علاءالدین حسین آماده گردید. امّا نظر او و فرزندو جانشینش ، سیف الدین محمّد، نیز مانند سایر امراء و حکِام اطراف خراسان معطوف به حلّ مسأله اغوزها و مهار آنان بود. علاءالدین پیش از انکه اقدام قابل توجّهی در این خصوص انجام داده باشددر سال 556 در گذشت. ولی فرزند او سیف الدین محمّد ، اغوزها را از بلخ راند و آن منطقه را ضمیمه قلمرو خود ساخت.[xlvi]امّا سال بعد عملیات تعرّضی قلج تمغاج خان مسعود بن حسن، حکمران قراخانی ماوراءالهنر علیه اغوزها ، آنها را به بلخ راند.[xlvii]سیف الدین محمّدبه مقابله با آنها شتافت ولی توسط برخی از امیران لشکر در میدان جنگ کشته شد و قدرت به دست فرزندان بهاءالدین سام افتاد. [xlviii]که با استفاده مناسب از موقعیت موجود به یکباره قدرت غور را افزایش داده وآن را به یک امپراتوری سترگ مبدّل کردند که از  جیحون تا شبه قارّه هند را در اختیار داشت و در اواخر قرن ششم یگانه رقیب توانمند امپراتوری خوارزمشاهیان به شمار می رفت.

 

محسن رحمتی    استادیار گروه تاریخ دانشگاه لرستان



1- برای اطّلاع بیشتر ر.ک: مهدی روشن ضمیر،تاریخ سیاسی و نظامی دودمان غوری،ص22؛شیرین بیانی،دین و دولت در ایران عهد مغول، ج1،ص68

2- در این خصوص بنگرید به روشن ضمیر، همان،صص18- 11که متن یک سند ازدواج(عقدنامه)مورخ407 ، یافته شده در بامیان را به همراه تفسیر و تعلیقات کریستیان بارتلمه در باره آن را نقل کرده است.

3- از جمله این پژوهشها به طور مختصر به موارد زیر می توان اشاره کرد:

عتیق الله پژواک ،غوریان،(کابل، انجمن تاریخ افغانستان، 1345)

مهدی روشن ضمیر ، تاریخ سیاسی و نظامی دودمان غوری،(تهران،دانشگاه ملّی ایران،2537)

غلامرضا ورهرام،حکومتهای محلّی در شرق ایران ،تحقیقات تاریخی،ش4،س1(1368)

اصغر فروغی ابری، غوریان، تهران، سمت، 1381 و جدیدترین آنها،

Bosworth.c.e,Ghorids,encyclopaedia of islam(new edition),leiden,1987

Bosworth.c.e,Ghorid dynasty,international encyclopaedia of Islamic dynasties,new dehli,2002

4- حدودالعالم من المشرق الی المغرب، ص44 ؛ مطهّر بن طاهر المقدسی، البدء و التاریخ،ج4،ص78

5- ابوالفضل بیهقی،تاریخ بیهقی،صص143-136 ؛منهاج سراج جوزجانی، طبقات ناصری،ج1،صص328- 327 ؛ قس: ابن شهاب ، جامع التواریخ حسنی، گ 214ب که شعبات حکّام غور را چهارتا می داند.

6- ر.ک،محمّد بن جریر الطّبری، تاریخ الطّبری ،ج5، صص400به بعد؛ تاریخ سیستان ، صص216- 91

7- ابراهیم بن محمّد استخری،مسالک و ممالک( ترجمه کهن فارسی)،ص220؛ عبدالحیّ بن ضحّاک گردیزی، زین الاخبار( تاریخ گردیزی)،صص307-305

8- برای شرح و تفصیل بیشتر ر.ک، استخری، همان، صص196، 200- 199؛ حدودالعالم،ص103؛محمّد بن احمد مقدسی، احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم،ص240 ؛ مطهّر بن طاهر المقدسی، همان،ج4، ص92

9-ر.ک: شهاب الدین ابو عبدالله یاقوت حموی، معجم البلدان، ج1،صص176، 526، 537؛ ج2،ص130؛ ج3، صص265-264، 268؛ ج4، صص 194-193، 218

10- ر.ک: جوزجانی، همان، ج1، صص318 به بعد؛ معین الدین اسفزاری، روضات الجنّات فی اوصاف مدینة  هرات،ج1،صص395-394

11- جوزجانی، همان ، صص 320-319

12- احمد بن یحیی بلاذری، الفتوح البلدان،ص395 ؛ ابن واضح یعقوبی، تاریخ الیعقوبی،ج2، ص127

13- عتیق الله پژواک،همان، صص103-99

14- مطهّر بن طاهر المقدسی، همان ، ج6،ص4

15- جوزجانی ،همان، صص327-324

16- ابوالفضل بیهقی،همان، ص144؛ ابوالحسن بیهقی(ابن فندق)،تاریخ بیهق،صص130-129

17- استخری، همان، ص214؛ حدودالعالم،ص101

18- حدودالعالم،همانجا

19- جوزجانی، همان، ج1،ص329

20 –ر.ک:ابوالنصر محمّد بن عبد الجببار عتبی، تاریخ یمینی، ترجمه ناصح بن ظفر جرفادقانی، صص213، 281، 328-327

21- عتبی ، همان، صص314- 312؛ جوزجانی، همان، ج1، صص330-329؛ محمّد بن علی شبانکاره ای، مجمع الانساب،                                                                 

         صص52-51؛میر خواند، روضة الصّفا، ج4، ص102

22-  ابوالفضل بیهقی،همان، ص144-135

23- جهت اطّلاع بیشتر ر.ک: عمادالدین کاتب، زبدةالنصرة و نخبة العصرة، اختصار فتح بن علی بنداری، ص10؛  صدرالدین حسینی، اخبارالدوله السلجوقیة، صص17، 59؛قس، ابوالفضل بیهقی،همان، ص295، 414، 654؛ جوزجانی، همان، ج1،صص332- 331

 

24-  جوزجانی، همان، ج1،صص333- 330

25- همان، صص 334- 333

26- همان، ص335؛ فصیح خوافی، مجمل فصیحی،ج2،ص215

27- عزّالدین ابن اثیر، الکامل فی التّاریخ، ج11، ص85

28- جوز جانی، همانجا

29- همان ، صص336-335

30- ابن اثیر، همان، ص179

31- ابن شهاب، همان، گ215 الف

32- جوزجانی، همانجا

33- ابن اثیر، همان، صص135، 165؛  جوزجانی، همان،صص395-393

34- ظهیرالدین نیشابوری، سلجوقنامه، ص47؛ ابوبکر راوندی، راحة الصدور و آیة السرور ، ص175

«در روز بار سلطان ( یعنی سنجر) بهرامشاه بن مسعود از غزنین سر سوری ملک غور را با هدایا فرستاذه بود ، عرض کردند و فرید کاتب این دوبیتی بگفت: 

                                     آنها که به خدمتت نفاق آوردند              سر جمله عمر خویش طاق آوردند

                                   دوراز سر تو سام بسرسام بمرد             و اینک سر سوری به عراق آوردند»  

35- جوزجانی، همان،ص338؛ قس: ظهیرالدین  نیشابوری، همانجا که مرگ او را به دست امراء لشکر می داند.

36- ابن اثیر، همان، ص 165؛  جوزجانی، همان،صص344-341

37- ابن اثیر، همان، ص 166؛ جوزجانی، همان،ص346؛ظهیرالدین نیشابوری، همانجا؛میرخواند، همان، ص635

38- جوزجانی، همانجا

39- راوندی، همان،ص176؛شبانکاره ای،همان،ص111؛حمدالله مستوفی،تاریخ گزیده،  ص450

 40—ابن اثیر،همان،ص151؛اسفزاری،همان،ص396؛ابن خلدون،التّاریخ مسمّی کتاب العبرودیوانا لمبتداوالخبر...،ج4،ص  477                                                         

41 - ابن اثیر، همان، صص179،164؛ابن خلدون، همانجا                                                                                                                    

  42- محمّد بن عمر نظامی عروضی، چهار مقاله، صص133-132؛ ظهیرالدین نیشابوری، همانجا؛جوزجانی، همان، صص347-346؛منشآت یا دیوان احکام  سلاطین ماضیه، گ143ب؛سعید نفیسی،تعلیقات بر تاریخ بیهقی،ص1476-475                                                                        

43- جوزجانی،همان،ص348                                                                                                                                                                      

44-جهت اطّلاع بیشتردرباره ویرانگری های اغوزها ر.ک:ظهیرالدین نیشابوری،همان،صص51-50؛عمادکاتب،همان،صص259-258   ؛راوندی،همان،صص183-179؛ابن اثیر،همان، صص178-177

45—صدرالدین حسینی،همان،صص124-123؛ابن اثیر،همان،صص210،223-222 ؛حمدالله مستوفی،همان،ص452                                                                                       

46-حمدالله مستوفی،همان،ص   404                                                                                                                                                                                                   

47- محمّد بن فضل الله موسوی،تاریخ خیرات، گ 94ب[به نقل از یوسف بن عبدالله اندخودی معاصر با واقعه]

48- جوزجانی،همان، صص354-352؛اسفزاری،همان،صص397-396

 

 

 

این مقاله در مجله نامه تاریخ پژوهان . شماره ۳  چاپ شده است.                                         

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 21:8  توسط سروش  |